شازده کوچولو

می‌خواهم به رسم قدیم‌ترها که برات می‌نوشتم، اینجا باهات حرف بزنم... اما ایندفعه این ی درددلِ... ی درددلِ جدی...

می‌دونی چندوقته خیلی به این فکر می‌کنم که چرا انقدر اوضاع بهم ریخته است... چرا همه‌ی تلاش‌ها بی‌نتیجه است؟ چقدر باید به خودم بگم که صلاحم رو می‌خوای؟ نمی‌گم تو این یک سال و اندی بی‌تابی نکردم اما خودت خوب میدونی که بعدش بهت گفتم هرچی تو می‌خوای.. فکر می‌کنی آسون بود؟ معلومه که نبود! آخه من که مثل تو نیستم. من آدمم! با همه‌ی محدودیت‌های ی آدم! خسته می‌شم، میفهمی! توانم برای درک حکمتت بی‌نهایت نیست.. ی چیز محدودیه.. وقتی یک سال و اندی تلاش کنم و بعد نتیجه نگیرم دلسرد میشم... از تو هم دلم میگیره... آخه حداقل احتیاج به ی دلخوشی هست... خیلی وقته اینا رو تو دلم نگه داشتم جرأت هم نمی‌کنم بهت بگم... آخه تندی هم بهت برمیخوره همین که داریم رو هم ازمون پس میگیری.... ولی انصافاً وقتی داری اون بالا واسه ما این پایین نقشه می‌کشی ی کم هم رعایت توان و ظرفیت ما رو بکن... یهو دیدی قاطی کردیم و هذیون گفتیما... ی خورده هم فکر کن بابا این بنده‌ی من آدمه... خودم با محدودیت خلقش کردم.. پله‌های تعالی رو هم صدتا یکی نمیتونه طی کنه... اگر ی زمانی برای کوچکترین چیزها بی تاب میشده و حالا ی کم دختر خوب و صبوری شده معنیش این نیست که دیگه برای هیچ چیز بی‌تاب نمیشه... یهو تصمیم نگیر آستانه‌ی تحملمون رو بسنجی... هنوز اونقدر که فکر میکنی بالا نرفته....می‌ترکیما...

راستی به دو تا چیز دیگه‌ام فکر کردم... یعنی به این فکر کردم که اون دنیا بعد از اینکه هرچیزی خواستی ازم پرسیدی منم دو تا سؤال ازت دارم... اول اینکه ما چرا اینجا به دنیا اومدیم؟ جریان این جبر جغرافیایی چیه؟ چرا یکی تو صحرای آفریقا به دنیا میاد یکی تو سوئیس؟ چرا یکی ی جایی به دنیا میاد با هزارتا موقعیت و یکی دیگه جایی با هزارتا مصیبت؟ اون یکی هم اینه که چرا تو این زمان؟ ی سیاه اگر صدسال پیش تو آمریکا به دنیا میومد نهایتش میتونست ی برده‌ی بشه اما الان ی سیاه تو امریکا به دنیا بیاد  میتونه رییس جمهمورم بشه...بالاخره فرق هست دیگه... برده‌ی صد سال پیش تاوان عمری که تلف کرده رو از کی باید بگیره آخه؟ تو که دیگه به زندگی برش نمیگردونی.... بی‌تعارف اگه تاوان عمرش رو از برده‌داره هم بگیری واسه اون دیگه زندگی نمیشه...

میدونی راستش نسل من از جنگ، تحریم و بحران خسته شده... نسلی که توی جنگ به دنیا اومده، توی تحریم بزرگ شده و توی بحران به بار نشسته فقط ی کم، ی کم، ارامش میخواد... فکر نمیکنی وقتش شده ی کم از این ارامش رو بهشون بدی؟...

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۳/۱ توسط غزال | پيام ها ()

دو سه روزه که میخوام پیرو مطلب قبلیم مطلبی رو بنویسم، اما هم دودل بودم و هم وقت نداشتم.. ناهار مجانی که یادتونه؟! از دست دادن چیزی در مقابل بدست آوردن چیز دیگری که در واقع به معنای اینکه دنیای ایده‌آل وجود نداره... به این هم اشاره کردم که اگر معنی این رو درست بفهمین تلاش می‌کنین تا برای بدست آوردن هر چیز بهایی رو بپردازین که ارزشش رو داره... حالا میخوام دوباره به این بحث ایده‌آلگرایی‌ برگردم... ایده‌آلگرایی به معنای اینکه شما همیشه به دنبال این هستید که همه چیز عالی باشه... یا همه چیز در بهترین شکل‌ باشه... اما چون عملاً این امکان‌پذیر نیست، یعنی شما هرقدر هم تلاش کنید باز کامل بودن محقق نمیشه و همیشه کم و کاستی‌هایی هست، یا همیشه از زندگی‌ ناراضی هستین یا مدام دارین خودتون رو  سرزنش می‌کنین و یا در حال فرسوده کردن خودتون برای دست یافتن به کمال دست نایافتنی به سر می‌برین... منظورم دقیقاً اینکه چون زندگی ایده‌آل و آدم ایده‌آل وجود نداره و شما هیچوقت نمیتونین بهش برسین، همیشه ناراضی و خسته از این هستین که تلاش‌هاتون کافی نیست... و این یعنی به جای لذت بردن از زندگی‌تون همیشه دارین اون رو با چیزی که وجود نداره و نمیتونه وجود داشته باشه، مقایسه می‌کنین و زندگی رو به خودتون و اطرافیانتون تلخ میکنین.... یا به جای اینکه زندگی‌تون رو بکنین، مدام خودتون رو سرزنش می‌کنین که همه‌ی نقش‌هایی که دارین رو نمی‌تونین به طور ایده‌آل انجام بدین... هر چند این حس ایده‌آلگرایی می‌تونه به رشد آدم کمک کنه و باعث بشه که آدم به دنبال تکامل باشه، اما همزمان میتونه از شما ی آدم همیشه ناراضی و خسته از تلاش‌های بیهوده بسازه...  اما راه‌حل چیه؟!

راه‌حل همونه که توی پست قبلی گفتم: اگر  بتونین این رو که دنیای ایده‌آل وجود خارجی نداره، درست توی کله‌ی مبارک فرو کنین یا بتونین با گوشت و  پوستتون درک کنین اونوقت می‌تونین ایده‌آلیستی احمقانه‌تون رو بذارین کنار و باور کنین که به دنیا نیومدین که همه چیز رو باهم داشته باشین! یا بهتر بگم باور کنین که به دنیا نیومدین که زندگی عالی رو تجربه کنین، پس بهتره از داشته‌هاتون نهایت لذت رو ببرین! هرچند باید جایی رو ی گوشه‌ی ذهنتون برای بهتر شدن بذارین، اما نباید در تلاش برای ساختن دنیایی بی‌نقص که حتی معلوم نیست واقعاً اونی باشه که می‌خواین، عمرتون رو تلف کنین... باید باور کنین که انسان با ضعف‌ها و محدودیت‌هاش به دنیا اومده و این براش طبیعیه.. پس لازم نیست برای محدودیت‌هاتون خودتون رو تنبیه کنین.! و در آخر باید ایمان داشته باشین که زندگی هیچ‌وقت بی‌نقص نیست، اما میتونه با معیارهای زمینی و دست‌یافتنی بهترین باشه... و اگر انقدر خوش‌شانس بودین یا انقدر خدا دوستتون داشت که این زندگی رو بهتون هدیه بده، بهتره با ایده‌آلگرایی احمقانه‌تون کفران نعمت نکنین...

 

 


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ توسط غزال | پيام ها ()

یکی از اولین اصولی که توی علم اقتصاد بهتون یاد میدن اینکه در اقتصاد هیچ ناهار مجانی وجود نداره! یعنی برای بدست آوردن هر چیز باید چیز دیگری رو از دست بدین.... و این عجیب فرض واقعی است! زندگی هیچ چیز رو رایگان به انسان نمیده... برای بدست آوردن هر چیزی توی زندگیت باید چیزی رو از دست بدی و این استثنا نداره.... حالا چی شده که این موقع شب یاد این موضوع افتادم؟! خوب راستش این فرض میتونه ترسناک هم باشه چون میفهمین که هیچ وقت نمیتونین همه‌ی چیزهایی که میخواین رو باهم داشته باشین... همیشه ی  چیزی کمه... و این میتونه واقعاً ناامید کننده باشه... از طرف دیگه اگر این فرض رو بتونین درست توی کله‌ی مبارک فرو کنین یا بتونین با گوشت و  پوستتون درک کنین اونوقت می‌تونین ایده‌آلیستی احمقانه‌تون رو بذارین کنار و باور کنین که به دنیا نیومدین که همه چیز رو باهم داشته باشین! و بنابراین باید حواستون خوب جمع کنین که چه چیزی رو دارین از دست می‌دین و در مقابلش چه چیزی بدست میارین... یعنی باید دقت کنین که کلاه سرتون نره و برای بدست آوردن ی چیز بی‌ارزش داشته‌ی ارزشمندتون رو از کف ندین....

 

 


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ توسط غزال | پيام ها ()

دلم گرفته.. دست خودم نیست.. بدجور دلتنگم.. انگار غم همه‌ى دنیا روی دلمه... انگار سالهاست که ندیدمش.. و  تا قیامت هم زمان برای دیدنش کافی نیست... کافی نیست تا دلتنگی من رو ذره‌ای کم کنه...

سه سال میگذره و من هنوز مثل اولین بار برای هر بار دیدنش دست و پام رو گم میکنم و صدای قلبم رو میشنوم که تندتند میزنه.... سه سال میگذره و من هر روز بیشتر از روز قبل با هر جدایی دلم میگیره و هربار بیشتر حس میکنم که قلبم کندتر از همیشه میزنه... سه سال میگذره اما من نه به بودنش عادت کردم و نه به نبودنش...دوست داشتن بدون شک غریب‌ترین حس دنیاست...



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/۱٩ توسط غزال | پيام ها ()

بیشتر از هفت ماه از قول و قرارهایی که با خودم گذاشتم میگذره و اگر فکر کردین ازشون نتیجه‌ای گرفتم کور خوندین! هرچند باید اعتراف کنم که مدتی هست که به دلیل بی‌حوصلگی و مشغله‌هام به قول و قرارام وفادار نبودم ... اما شاید دلیلش اینکه واقعاً جواب نمی‌دادن... ! واقعاً فرقی نکرده، نه تنها از چند ماه پیش بلکه در بعضی موارد حتی از چند سال پیش هم فرقی نکرده! نه اینکه تلاشم رو نکرده باشم، نه! تلاش کردم که راهی براشون پیدا کنم اما هیچ وقت موفق نشدم.... و الان توی این لحظه این بیشتر از هر چیز آزارم میده... اینکه نتونستم نه اینکه نخواستم.... اینکه چیزهایی که سالها پیش من رو آزار میداده هنوزم میتونه آزارم بده.... و من نتونستم براشون کاری بکنم... شاید باید خیلی خیلی زودتر از اینها میفهمیدم که بشه.. شاید دیر شده.. نمیدونم اما میدونم دارم کم‌کم به این نتیجه می‌رسم که تلاشم در این مورد بی‌فایده است... کاریش نمیشه کرد.... هربار با خودم گفتم اینبار درستش می‌کنم... هر بار فکر کردم اوضاع بهتره اما درست توی لحظه‌ی امتحان فهمیدم که همون آش و همون کاسه است.. که تلاشم نتیجه نداده.. که  بیخودی دلم خوش کردم که بهتر شده اما واقعاً به همون قوت خودش باقیِ....!  دیگه از این تلاشهای بی‌نتیجه خسته‌ام... دیگه واقعاً نمیدونم چه باید می‌کردم که نکردم..

پ ن: این چند وقت تلاش‌هایی توی زمینه‌های مختلف کردم که بی‌نتیجه بوده... که نتیجه‌ای که دلم می‌خواست رو نتونستم بگیرم.. برای همین هم از تلاش کردن برای نتیجه گرفتن خسته شدم.... حس میکنم از پس هیچکدوم از کارهایی که دلم میخواست بر بیام نتونستم بر بیام... و این جدی داره بدجور اذیتم میکنه...

 

 


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٢٠ توسط غزال | پيام ها ()

مدت‌هاست که چیزی توی این وبلاگ ننوشتم... دلیلش شلوغی زندگی بوده یا ذهن من نمیدونم...

مدت‌هاست که خیلی کم‌تر دستم به قلم میره.. خیلی کم‌تر می‌نویسم و همین باعث شده که اینجا انقدر متروک بشه... اینجا دیگه خواننده‌ای نداره و واقعاً تبدیل شده به ی دفترچه خاطرات...

راستش دلیل اصلی شروع کردن این وبلاگ این بود که صدام شنیده بشه.. اینجا مکان امنی بود که می‌تونستم حرف بزنم، نظر بقیه رو بشنوم و ازشون یاد بگیرم... جایی که می‌تونستم عقایدم رو محک بزنم... اما کم‌کم که خودم رو پیدا کردم و عقایدم شکل گرفت، کم‌تر به اینجا سر زدم... و وقتی کسی رو پیدا کردم که حرف‌هام رو حتی قبل از اینکه به زبون بیارم می‌دونست، کم‌تر نوشتم..

توی این چند سال با خودم ی قراری گذاشتم... اینکه توی هر سال جدید و هر سالروز تولدم اینجا یادداشتی بذارم و نگاهی به گذشته و آینده‌ام کنم... به اونچه پشت سر گذاشتم و راهی که دارم میرم... با وجود اینکه دیگه اینجا نه جایی برای شنیدن صدای منه، نه جایی برای اشتراک عقایدم، هنوزم وسوسه‌ی نوشتن در سالروز تولدم توی این وبلاگ باهام هست... شاید فقط چون اینجا مکان امنی برای ثبتشه.... برای اینکه بتونم بعدها سیر تکامل خودم رو تماشا کنم... و بدونم کجا بودم و به کجا رسیدم....

من توی هفته‌ای که گذشت بیست و شش ساله شدم... و این بیشتر از هر کس برای خودم باور نکردنیه.... باورم نمیشه که همه‌ی این سال‌ها و همه‌ی این خاطره‌ها به این سرعت گذشته... دیگه واقعاً آدم‌بزرگ شدم.... ی زن تمام عیار... اما هنوز بزرگ نشدم.. ی انسان کامل... و این یعنی هنوز راه درازی هست.... راه درازی برای بهتر شدن....

سالی که گذشت برای من درس‌های بزرگی داشت... من خودم رو خیلی بهتر از قبل می‌شناسم... ضعف‌هام رو و نقاط قوتم رو.... و این باعث شده خیلی بیشتر از قبل به راه‌هایی فکر کنم که می‌تونه از من آدم بهتری بسازه... هرچند خیلی از این راه‌ها نتیجه‌ای نداده اما دارم برای پیدا کردن بهترین‌اش تلاش می‌کنم و این یعنی هنوز انقدرها که فکر می‌کنم پیر نشدم!

توی سالروز تولدم به خیلی چیزها فکر کردم... مهم‌تر از همه اینکه من خوشبختم.. خوشبخت‌ترین زن زمین.. من این فرصت رو داشتم تا راهم رو پیدا کنم و از دنبال کردنش لذت ‌ببرم... و این باعث میشه آروم آروم باشم... به طرزی وصف‌نشدنی... من خوشبختی رو زود پیدا کردم و این نعمت بزرگیه... این حس آرامش و رضایت برای سن بیست و شش ساله‌ی من دستاور عظیمی است که من بهش می‌بالم و بخاطرش قدردانم....

و باید بگم این دو تا حس باعث میشه از بیست و شش ساله شدنم خوشحال باشم! چون جایی رو که ایستادم دوست دارم و میدونم که آغاز راهی است که بهش ایمان دارم...

پ ن: دارم قدرت نوشتنم رو از دست می‌دم....! برای نوشتن همین چند خط خودم رو کشتم تقریباً!

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/۱٠ توسط غزال | پيام ها ()

 

ی باغبون همه‌ی سعیش رو میکنه تا باغش رو به بهترین شکل نگه داره... تا باغش نه در معرض آفت باشه نه در معرض باد و توفان... همه‌ی سعیش رو میکنه تا باغش همونجوری که توی ذهنش ساخته باشه.. بهترین... برای باغبون خیلی سخته حتی اگه باغ صدمه‌ی کوچک و قابل جبرانی ببینه... و سختتر اونه که ببینه تلاشش برای حفاظت باغ از این صدمه‌های کوچک فایده‌ای نداره.. سخته وقتی حس کنه با اینکه همه‌ی تلاشش رو می‌کنه نتیجه اونی نیست که میخواد... اونوقته  که دل باغبون میشکنه... دلش میشکنه چون نمیدونه چه کار باید بکنه تا باغش رو از صدمه‌های کوچک نجات بده و چون عاشق باغشه و دوست نداره که حتی صدمه‌های کوچکش رو ببینه... گاهی باغبون هرچی بیشتر تلاش میکنه آباد کنه بیشتر ویران میکنه...!  

پ ن: تا اینجای سال تلاش کردم که به قولم وفا کنم ولی ظاهراً چندان موفق نبودم!



 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٦ توسط غزال | پيام ها ()

۱- پیش از اینها با خودم عهد کرده بودم که پیش از شروع سال آنچه توی یک سال یاد گرفتم رو اینجا بلند با خودم تکرار کنم... تکرار کنم تا یادم نره.... تا دوباره برای یادگرفتنشون بهایی نپردازم... اما امسال حس میکنم دوست دارم آروم به خودم یادآوری کنم که چه کردم و چه می‌تونستم بکنم.... آروم با خودم خلوت کنم و به اتفاقات، به معناشون و به آنچه باید ازشون بفهمم فکر کنم و خودم رو برای شروع سالی جدید، بهتر از قبل و بدون اشتباهات گذشته آماده کنم....میدونم که سال شروع شده و من هنوز فرصتی برای این کار پیدا نکردم اما هنوز انقدر دیر نیست که ناامید بشم...

۲-   تا حالا بارها توی شروع هر سال جدید هزارتا قول جورواجور به خودم دادم و عمل نکردم... قول دادم که بهتر باشم و از خودم آدم بهتری بسازم.. اما آخر سال متوجه شدم که به یکی از هزارتا قولم هم درست عمل نکردم.... فهمیدم که نتونستم به خودم کمک چندانی بکنم... دوباره سال جدیدی اومده و قول‌های جدید و عمل نکردن‌های هزارباره... اما دیگه از حسرتِ آخر سالِ آنچه می‌تونستم بکنم و نکردم خسته‌ام.... انقدر خسته که مطمئنم تمام تلاشم رو میکنم که جلوی این حسرت رو بگیرم....

۳- همیشه سیزده بدر برای من ی غم عجیب داشته... ی وحشت... وحشت از کارهای نکرده و درس‌های نخونده... اما امسال سیزده بدر وحشت هیچ چیز نیست جز گم کردن دوباره‌ی آغوش تو...

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/۱٥ توسط غزال | پيام ها ()

 

همیشه امید باعث میشه ادامه بدی، تلاش کنی و خسته نشی... همیشه امید باعث میشه سختی‌ها رو تحمل کنی و به انتظار روزهای بهتر بنشینی.... اما میشه تمام اتفاقات ناامیدکننده رو دید و امیدوار موند؟چقدر میشه تحمل کرد؟ برخلاف شعارهای ایده‌آلیست‌ها آدمها ظرفیت‌های محدودی دارن... آدم گاهی کم میاره... گاهی تمام واقعیات تلخی که میبینی نمیذاره که امیدت به روزهای بهتر زنده بمونه...

گویند که «امید» و چه نومید ندانند          من مرثیه‌گوی وطن مرده‌ی خویشم

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ توسط غزال | پيام ها ()

 

زندگی این روزهای من خلاصه میشه توی چندتا حس.. خستگی، حسرت، انتظار، دلتنگی و آرزو... علاوه بر اینها کلی فکرهای جورواجور هم دوره‌ام کردن و ذهنم هم حسابی آشفته است...

بیشتر این روزها جلوی کامپیوتر توی اتاق نشستم و کارهایی رو میکنم که نمیدونم واقعاً چه حسی بهشون دارم.... ولی بیشتر اوقات خسته‌کننده‌ان و من برای تموم کردنشون عجله دارم اما اونها اصلاً برای تموم شدن عجله ندارن.... زیادن و وقتی وسط انجام دادنشون به کلی چیز دیگه هم فکر کنی خیلی زود خودت هم نمیفهمی داری چیکار میکنی.... حس میکنم پایان‌نامه‌ام به مرز فرسایشی رسیده.. اما وقتی به دال نگاه میکنم خوب میفهمم که تازه الان روزگار خوبشه... شب دراز است اما قلندر بیچاره بیدار بمونه یا نه نمیدونم...! یعنی میدونم که میمونه اما چه جوریش رو نمیدونم! خیلی به این فکر کردم که چرا همه‌ی این کارها من رو انقدر خسته میکنه و دال رو نه.. از بین تمام جوابهایی که بهشون فکر کردم بهترینش اینه که من علاقه‌ای به کارهایی که میکنم ندارم... پس من به چی علاقه دارم؟ چرا من تا حالا راهم رو پیدا نکردم؟ چرا من نمیدونم کجا هستم و کجا میخوام برم؟ چرا انقدر پیش میاد که کارهایی رو بکنم که دوست ندارم؟ جواب هیچکدوم اینها رو ولی نمیدونم..

بعد از ی روز طولانی و خسته‌کننده در حالیکه انتظار دیدن دال رو میکشم به این فکر میکنم که آیا میشه از این کار نتیجه گرفت؟ آیا اصلاً این نتیجه درسته؟ اگر نشد چی؟ اگر شد به چه دردی میخوره اصلاً؟ حس میکنم دارم به یک سری مشکلات فلسفی در مورد تحقیق میرسم...! موجودیتش برام زیر سؤال رفته.. البته تمایلی ندارم که موجودیتش رو برای خودم اثبات کنم اما بعداً لازمه برای بقیه این کار رو بکنم و این ممکن نیست مگر اینکه قبلش برای خودم اثبات شده باشه... حالا این رو خوب میدونم.. یعنی بعد از اون روز این رو خوب فهمیدم... اون روز دلم میخواست از توی اون اتاق فرار کنم...از اتاق یا آدمهاش یا از خودم؟ همونموقع نفهمیدم اما بعدش فهمیدم که از خودم بیشتر از هر چیز دیگه دلم میخواست فرار کنم... حس مادری رو داشتم که برای بزرگ کردن بچه‌اش کلی زحمت کشیده و حالا بچه‌ی ناخلفش جلوی روشه و اون میبینه که تمام زحماتش به لعنت یزید نمی‌ارزیده.... توی تمام اون صداها با خودم به این فکر میکردم که چرا؟ میدونستم که زحمت کشیدم اما نمیدونستم که چرا زحمت هام نتیجه‌ای که باید رو  نداده.... چون من علاقه‌ای به تمام اون بحثهای لعنتی نداشتم؟ چون من از دیدگاه ساده‌ی خودم به مسئله نگاه کرده بودم؟ چه طور تونسته بودم انقدر ساده بهش نگاه کنم؟ چطور  فکر کرده بودم به این سادگی حل میشه؟ و این وسط چیزی که خودم رو شگفتزده کرده بود ی جور جدا بودن ذهنم و بدنم بود.... با وجود اینکه ذهنم آشفته بود و ناراحت و انقدر مشغول که گاهی حتی حرفهای آدمهای بیرون رو نمیشنید بدنم تمام کارهایی رو که باید میکرد روی قاعده و قانون و به درستی انجام میداد و با هماهنگی تمام اونچه رو که باید میگفت و تمام اونچه رو نباید نمیگفت.... انگار بیرون از بدنم وایستاده بودم و داشتم به آدمی دیگه نگاه میکردم و در مورد کارهاش فکر میکردم....

صدای زنگ در من رو از عالم فکرهای بی سر و تهم در میاره.. دال اینجاست.. و من احساس آرامش میکنم... اما حجم دلتنگی تمام این روزها خیلی بیشتر از اینکه اینجوری رفع بشه..... دوباره من گوشه‌ی اتاقم.. اما اینبار آدمی رو که دل من برای دیدنش پر میزنه بیرون از اتاق نشسته و احتمالاً داره به جای صورت من به مانیتور نگاه میکنه.... حسودیم میشه... حسرت دیدنش دوباره دلم رو پر میکنه... همه‌ی اینها برای چی؟ آخرش که چی بشه؟ جدی آینده‌ی آدمهایی که انقدر به خودشون سخت نگرفتن با من و تو که همیشه در حال تلاش بودیم چقدر فرق داره؟اگر قرار نیست برای باهم بودن وقت کافی داشته باشیم به چه دردی میخوره اصلاً؟ و با خودم فکر میکنم که اگه دال این حرفهام رو میشنید این رو میگفت:

"زندگی جاده‌ای نیست که برای ما ساخته باشند .. که جاده‌ای است که باید به دست خودمون برای خودمون بسازیمش.."

 و من آروم میشدم و همه‌ی حرفهام رو پس میگرفتنم.... خوب من عاشق همین چیزهاشم! اصلاً بخاطر همین چیزهاست که برای  من با بقیه‌‌ی دنیا فرق داره!  

نمیدونم چرا از اینکه میتونم حدس بزنم چه جوابی بهم میده انقدر غرق لذت میشم.. در اتاق باز میشه و دال بی‌خبر از اینکه تمام این مدت در حال فکر کردن بودم با ی لیوان میاد تو... بهش نگاه میکنم، لبخند میزنم و توی دلم بهش جواب میدم که دست به دستش دادم که جاده‌‌ی زندگی رو باهم بسازیم.... میدونم ی جاهایی سخته و ی جاهایی خسته‌کننده اما من با ی لحظه دیدنش همه رو فراموش میکنم...

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ توسط غزال | پيام ها ()
قالب وبلاگ