شازده کوچولو

دلم گرفته.. دست خودم نیست.. بدجور دلتنگم.. انگار غم همه‌ى دنیا روی دلمه... انگار سالهاست که ندیدمش.. و  تا قیامت هم زمان برای دیدنش کافی نیست... کافی نیست تا دلتنگی من رو ذره‌ای کم کنه...

سه سال میگذره و من هنوز مثل اولین بار برای هر بار دیدنش دست و پام رو گم میکنم و صدای قلبم رو میشنوم که تندتند میزنه.... سه سال میگذره و من هر روز بیشتر از روز قبل با هر جدایی دلم میگیره و هربار بیشتر حس میکنم که قلبم کندتر از همیشه میزنه... سه سال میگذره اما من نه به بودنش عادت کردم و نه به نبودنش...دوست داشتن بدون شک غریب‌ترین حس دنیاست...



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/۱٩ توسط غزال | پيام ها ()

بیشتر از هفت ماه از قول و قرارهایی که با خودم گذاشتم میگذره و اگر فکر کردین ازشون نتیجه‌ای گرفتم کور خوندین! هرچند باید اعتراف کنم که مدتی هست که به دلیل بی‌حوصلگی و مشغله‌هام به قول و قرارام وفادار نبودم ... اما شاید دلیلش اینکه واقعاً جواب نمی‌دادن... ! واقعاً فرقی نکرده، نه تنها از چند ماه پیش بلکه در بعضی موارد حتی از چند سال پیش هم فرقی نکرده! نه اینکه تلاشم رو نکرده باشم، نه! تلاش کردم که راهی براشون پیدا کنم اما هیچ وقت موفق نشدم.... و الان توی این لحظه این بیشتر از هر چیز آزارم میده... اینکه نتونستم نه اینکه نخواستم.... اینکه چیزهایی که سالها پیش من رو آزار میداده هنوزم میتونه آزارم بده.... و من نتونستم براشون کاری بکنم... شاید باید خیلی خیلی زودتر از اینها میفهمیدم که بشه.. شاید دیر شده.. نمیدونم اما میدونم دارم کم‌کم به این نتیجه می‌رسم که تلاشم در این مورد بی‌فایده است... کاریش نمیشه کرد.... هربار با خودم گفتم اینبار درستش می‌کنم... هر بار فکر کردم اوضاع بهتره اما درست توی لحظه‌ی امتحان فهمیدم که همون آش و همون کاسه است.. که تلاشم نتیجه نداده.. که  بیخودی دلم خوش کردم که بهتر شده اما واقعاً به همون قوت خودش باقیِ....!  دیگه از این تلاشهای بی‌نتیجه خسته‌ام... دیگه واقعاً نمیدونم چه باید می‌کردم که نکردم..

پ ن: این چند وقت تلاش‌هایی توی زمینه‌های مختلف کردم که بی‌نتیجه بوده... که نتیجه‌ای که دلم می‌خواست رو نتونستم بگیرم.. برای همین هم از تلاش کردن برای نتیجه گرفتن خسته شدم.... حس میکنم از پس هیچکدوم از کارهایی که دلم میخواست بر بیام نتونستم بر بیام... و این جدی داره بدجور اذیتم میکنه...

 

 


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٢٠ توسط غزال | پيام ها ()

مدت‌هاست که چیزی توی این وبلاگ ننوشتم... دلیلش شلوغی زندگی بوده یا ذهن من نمیدونم...

مدت‌هاست که خیلی کم‌تر دستم به قلم میره.. خیلی کم‌تر می‌نویسم و همین باعث شده که اینجا انقدر متروک بشه... اینجا دیگه خواننده‌ای نداره و واقعاً تبدیل شده به ی دفترچه خاطرات...

راستش دلیل اصلی شروع کردن این وبلاگ این بود که صدام شنیده بشه.. اینجا مکان امنی بود که می‌تونستم حرف بزنم، نظر بقیه رو بشنوم و ازشون یاد بگیرم... جایی که می‌تونستم عقایدم رو محک بزنم... اما کم‌کم که خودم رو پیدا کردم و عقایدم شکل گرفت، کم‌تر به اینجا سر زدم... و وقتی کسی رو پیدا کردم که حرف‌هام رو حتی قبل از اینکه به زبون بیارم می‌دونست، کم‌تر نوشتم..

توی این چند سال با خودم ی قراری گذاشتم... اینکه توی هر سال جدید و هر سالروز تولدم اینجا یادداشتی بذارم و نگاهی به گذشته و آینده‌ام کنم... به اونچه پشت سر گذاشتم و راهی که دارم میرم... با وجود اینکه دیگه اینجا نه جایی برای شنیدن صدای منه، نه جایی برای اشتراک عقایدم، هنوزم وسوسه‌ی نوشتن در سالروز تولدم توی این وبلاگ باهام هست... شاید فقط چون اینجا مکان امنی برای ثبتشه.... برای اینکه بتونم بعدها سیر تکامل خودم رو تماشا کنم... و بدونم کجا بودم و به کجا رسیدم....

من توی هفته‌ای که گذشت بیست و شش ساله شدم... و این بیشتر از هر کس برای خودم باور نکردنیه.... باورم نمیشه که همه‌ی این سال‌ها و همه‌ی این خاطره‌ها به این سرعت گذشته... دیگه واقعاً آدم‌بزرگ شدم.... ی زن تمام عیار... اما هنوز بزرگ نشدم.. ی انسان کامل... و این یعنی هنوز راه درازی هست.... راه درازی برای بهتر شدن....

سالی که گذشت برای من درس‌های بزرگی داشت... من خودم رو خیلی بهتر از قبل می‌شناسم... ضعف‌هام رو و نقاط قوتم رو.... و این باعث شده خیلی بیشتر از قبل به راه‌هایی فکر کنم که می‌تونه از من آدم بهتری بسازه... هرچند خیلی از این راه‌ها نتیجه‌ای نداده اما دارم برای پیدا کردن بهترین‌اش تلاش می‌کنم و این یعنی هنوز انقدرها که فکر می‌کنم پیر نشدم!

توی سالروز تولدم به خیلی چیزها فکر کردم... مهم‌تر از همه اینکه من خوشبختم.. خوشبخت‌ترین زن زمین.. من این فرصت رو داشتم تا راهم رو پیدا کنم و از دنبال کردنش لذت ‌ببرم... و این باعث میشه آروم آروم باشم... به طرزی وصف‌نشدنی... من خوشبختی رو زود پیدا کردم و این نعمت بزرگیه... این حس آرامش و رضایت برای سن بیست و شش ساله‌ی من دستاور عظیمی است که من بهش می‌بالم و بخاطرش قدردانم....

و باید بگم این دو تا حس باعث میشه از بیست و شش ساله شدنم خوشحال باشم! چون جایی رو که ایستادم دوست دارم و میدونم که آغاز راهی است که بهش ایمان دارم...

پ ن: دارم قدرت نوشتنم رو از دست می‌دم....! برای نوشتن همین چند خط خودم رو کشتم تقریباً!

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/۱٠ توسط غزال | پيام ها ()

 

ی باغبون همه‌ی سعیش رو میکنه تا باغش رو به بهترین شکل نگه داره... تا باغش نه در معرض آفت باشه نه در معرض باد و توفان... همه‌ی سعیش رو میکنه تا باغش همونجوری که توی ذهنش ساخته باشه.. بهترین... برای باغبون خیلی سخته حتی اگه باغ صدمه‌ی کوچک و قابل جبرانی ببینه... و سختتر اونه که ببینه تلاشش برای حفاظت باغ از این صدمه‌های کوچک فایده‌ای نداره.. سخته وقتی حس کنه با اینکه همه‌ی تلاشش رو می‌کنه نتیجه اونی نیست که میخواد... اونوقته  که دل باغبون میشکنه... دلش میشکنه چون نمیدونه چه کار باید بکنه تا باغش رو از صدمه‌های کوچک نجات بده و چون عاشق باغشه و دوست نداره که حتی صدمه‌های کوچکش رو ببینه... گاهی باغبون هرچی بیشتر تلاش میکنه آباد کنه بیشتر ویران میکنه...!  

پ ن: تا اینجای سال تلاش کردم که به قولم وفا کنم ولی ظاهراً چندان موفق نبودم!



 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٦ توسط غزال | پيام ها ()

۱- پیش از اینها با خودم عهد کرده بودم که پیش از شروع سال آنچه توی یک سال یاد گرفتم رو اینجا بلند با خودم تکرار کنم... تکرار کنم تا یادم نره.... تا دوباره برای یادگرفتنشون بهایی نپردازم... اما امسال حس میکنم دوست دارم آروم به خودم یادآوری کنم که چه کردم و چه می‌تونستم بکنم.... آروم با خودم خلوت کنم و به اتفاقات، به معناشون و به آنچه باید ازشون بفهمم فکر کنم و خودم رو برای شروع سالی جدید، بهتر از قبل و بدون اشتباهات گذشته آماده کنم....میدونم که سال شروع شده و من هنوز فرصتی برای این کار پیدا نکردم اما هنوز انقدر دیر نیست که ناامید بشم...

۲-   تا حالا بارها توی شروع هر سال جدید هزارتا قول جورواجور به خودم دادم و عمل نکردم... قول دادم که بهتر باشم و از خودم آدم بهتری بسازم.. اما آخر سال متوجه شدم که به یکی از هزارتا قولم هم درست عمل نکردم.... فهمیدم که نتونستم به خودم کمک چندانی بکنم... دوباره سال جدیدی اومده و قول‌های جدید و عمل نکردن‌های هزارباره... اما دیگه از حسرتِ آخر سالِ آنچه می‌تونستم بکنم و نکردم خسته‌ام.... انقدر خسته که مطمئنم تمام تلاشم رو میکنم که جلوی این حسرت رو بگیرم....

۳- همیشه سیزده بدر برای من ی غم عجیب داشته... ی وحشت... وحشت از کارهای نکرده و درس‌های نخونده... اما امسال سیزده بدر وحشت هیچ چیز نیست جز گم کردن دوباره‌ی آغوش تو...

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/۱٥ توسط غزال | پيام ها ()

 

همیشه امید باعث میشه ادامه بدی، تلاش کنی و خسته نشی... همیشه امید باعث میشه سختی‌ها رو تحمل کنی و به انتظار روزهای بهتر بنشینی.... اما میشه تمام اتفاقات ناامیدکننده رو دید و امیدوار موند؟چقدر میشه تحمل کرد؟ برخلاف شعارهای ایده‌آلیست‌ها آدمها ظرفیت‌های محدودی دارن... آدم گاهی کم میاره... گاهی تمام واقعیات تلخی که میبینی نمیذاره که امیدت به روزهای بهتر زنده بمونه...

گویند که «امید» و چه نومید ندانند          من مرثیه‌گوی وطن مرده‌ی خویشم

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ توسط غزال | پيام ها ()

 

زندگی این روزهای من خلاصه میشه توی چندتا حس.. خستگی، حسرت، انتظار، دلتنگی و آرزو... علاوه بر اینها کلی فکرهای جورواجور هم دوره‌ام کردن و ذهنم هم حسابی آشفته است...

بیشتر این روزها جلوی کامپیوتر توی اتاق نشستم و کارهایی رو میکنم که نمیدونم واقعاً چه حسی بهشون دارم.... ولی بیشتر اوقات خسته‌کننده‌ان و من برای تموم کردنشون عجله دارم اما اونها اصلاً برای تموم شدن عجله ندارن.... زیادن و وقتی وسط انجام دادنشون به کلی چیز دیگه هم فکر کنی خیلی زود خودت هم نمیفهمی داری چیکار میکنی.... حس میکنم پایان‌نامه‌ام به مرز فرسایشی رسیده.. اما وقتی به دال نگاه میکنم خوب میفهمم که تازه الان روزگار خوبشه... شب دراز است اما قلندر بیچاره بیدار بمونه یا نه نمیدونم...! یعنی میدونم که میمونه اما چه جوریش رو نمیدونم! خیلی به این فکر کردم که چرا همه‌ی این کارها من رو انقدر خسته میکنه و دال رو نه.. از بین تمام جوابهایی که بهشون فکر کردم بهترینش اینه که من علاقه‌ای به کارهایی که میکنم ندارم... پس من به چی علاقه دارم؟ چرا من تا حالا راهم رو پیدا نکردم؟ چرا من نمیدونم کجا هستم و کجا میخوام برم؟ چرا انقدر پیش میاد که کارهایی رو بکنم که دوست ندارم؟ جواب هیچکدوم اینها رو ولی نمیدونم..

بعد از ی روز طولانی و خسته‌کننده در حالیکه انتظار دیدن دال رو میکشم به این فکر میکنم که آیا میشه از این کار نتیجه گرفت؟ آیا اصلاً این نتیجه درسته؟ اگر نشد چی؟ اگر شد به چه دردی میخوره اصلاً؟ حس میکنم دارم به یک سری مشکلات فلسفی در مورد تحقیق میرسم...! موجودیتش برام زیر سؤال رفته.. البته تمایلی ندارم که موجودیتش رو برای خودم اثبات کنم اما بعداً لازمه برای بقیه این کار رو بکنم و این ممکن نیست مگر اینکه قبلش برای خودم اثبات شده باشه... حالا این رو خوب میدونم.. یعنی بعد از اون روز این رو خوب فهمیدم... اون روز دلم میخواست از توی اون اتاق فرار کنم...از اتاق یا آدمهاش یا از خودم؟ همونموقع نفهمیدم اما بعدش فهمیدم که از خودم بیشتر از هر چیز دیگه دلم میخواست فرار کنم... حس مادری رو داشتم که برای بزرگ کردن بچه‌اش کلی زحمت کشیده و حالا بچه‌ی ناخلفش جلوی روشه و اون میبینه که تمام زحماتش به لعنت یزید نمی‌ارزیده.... توی تمام اون صداها با خودم به این فکر میکردم که چرا؟ میدونستم که زحمت کشیدم اما نمیدونستم که چرا زحمت هام نتیجه‌ای که باید رو  نداده.... چون من علاقه‌ای به تمام اون بحثهای لعنتی نداشتم؟ چون من از دیدگاه ساده‌ی خودم به مسئله نگاه کرده بودم؟ چه طور تونسته بودم انقدر ساده بهش نگاه کنم؟ چطور  فکر کرده بودم به این سادگی حل میشه؟ و این وسط چیزی که خودم رو شگفتزده کرده بود ی جور جدا بودن ذهنم و بدنم بود.... با وجود اینکه ذهنم آشفته بود و ناراحت و انقدر مشغول که گاهی حتی حرفهای آدمهای بیرون رو نمیشنید بدنم تمام کارهایی رو که باید میکرد روی قاعده و قانون و به درستی انجام میداد و با هماهنگی تمام اونچه رو که باید میگفت و تمام اونچه رو نباید نمیگفت.... انگار بیرون از بدنم وایستاده بودم و داشتم به آدمی دیگه نگاه میکردم و در مورد کارهاش فکر میکردم....

صدای زنگ در من رو از عالم فکرهای بی سر و تهم در میاره.. دال اینجاست.. و من احساس آرامش میکنم... اما حجم دلتنگی تمام این روزها خیلی بیشتر از اینکه اینجوری رفع بشه..... دوباره من گوشه‌ی اتاقم.. اما اینبار آدمی رو که دل من برای دیدنش پر میزنه بیرون از اتاق نشسته و احتمالاً داره به جای صورت من به مانیتور نگاه میکنه.... حسودیم میشه... حسرت دیدنش دوباره دلم رو پر میکنه... همه‌ی اینها برای چی؟ آخرش که چی بشه؟ جدی آینده‌ی آدمهایی که انقدر به خودشون سخت نگرفتن با من و تو که همیشه در حال تلاش بودیم چقدر فرق داره؟اگر قرار نیست برای باهم بودن وقت کافی داشته باشیم به چه دردی میخوره اصلاً؟ و با خودم فکر میکنم که اگه دال این حرفهام رو میشنید این رو میگفت:

"زندگی جاده‌ای نیست که برای ما ساخته باشند .. که جاده‌ای است که باید به دست خودمون برای خودمون بسازیمش.."

 و من آروم میشدم و همه‌ی حرفهام رو پس میگرفتنم.... خوب من عاشق همین چیزهاشم! اصلاً بخاطر همین چیزهاست که برای  من با بقیه‌‌ی دنیا فرق داره!  

نمیدونم چرا از اینکه میتونم حدس بزنم چه جوابی بهم میده انقدر غرق لذت میشم.. در اتاق باز میشه و دال بی‌خبر از اینکه تمام این مدت در حال فکر کردن بودم با ی لیوان میاد تو... بهش نگاه میکنم، لبخند میزنم و توی دلم بهش جواب میدم که دست به دستش دادم که جاده‌‌ی زندگی رو باهم بسازیم.... میدونم ی جاهایی سخته و ی جاهایی خسته‌کننده اما من با ی لحظه دیدنش همه رو فراموش میکنم...

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ توسط غزال | پيام ها ()

 

همه چیز در یک سکون و رخوت احمقانه فرورفته... از درس و برنامه‌هام گرفته تا بدنم و ذهنم... برنامه‌ی دفاع پروپزال که همش عقب می‌افته و  من از بس با مطالب تکراریش سروکله زدم خسته شدم.. هر روز از صبح تا شب نگاهم به تلفنِ که کی خبر بدن.. خوبه ی قرار سه نفره میخوان تنظیم کنن وگرنه چی میشد! اونوقت برای تحویل دادنش ما رو میذارن تو منگنه! برای پیدا کردن داده هم که حواله‌ام دادن به دو هفته‌ی دیگه.. بازم انتظار.. حالا امیدوارم بعد از این همه علافی داده‌ها به دردم بخورن! از اونجایی که سر دال هم حسابی شلوغه نمیتونم توی این انتظار احمقانه کار خاصی بکنم... چندروزی معتاد بازی‌ شدم اما چون نتونستم بخرمشون خوشبختانه بی‌دردسر ترک داده شدم.. و اینروزها.. کتاب می‌خونم و گاهی تلاش میکنم دوروبرِ شلوغم رو مرتب کنم.. بدتر از اون بدنمه که انگار بوی زمستون رو شنیده و دوست داره به خواب زمستونی بره...! تا نیمه شب جلوی تلویزیون یا مانیتور و صبح‌ها تا ده و یازده خواب.. و دوباره توی این روزهای کوتاه، ساعت سه و چهار بعدازظهر خواب..!  بی‌حوصلگی هم که توی هر لحظه‌ی بیداری جاریِ... هرچی که هم بیدارم یا منتظر دالم که چه جوری نصفه و نیمه ببینمش یا دارم فکر میکنم.. این رخوت باعث شده به بعضی چیزها بیشتر فکر کنم.... مدام حرص دال رو میخورم، احساس دلتنگی عجیبی می‌کنم و حتی گاهی عصبانی و خسته میشم... به این فکر میکنم که دلم برای سمیرا تنگ شده، از سارا خبری ندارم، برای فاطمه نگرانم و هم دلم برای سعید تنگ شده و هم ازش خبری ندارم و هم نگرانشم.... اما دوست ندارم بی‌حوصله با هیچکدوم حرف بزنم.. برای همین هم مدام حرف زدن باهاشون رو عقب میندازم... خلاصه اینروزها حوض ما بی‌آب است...

شما اگر در تپش باغ خدا را دیدید همت کنید و بگویید غزال حوضش بی‌آب است..!   

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/٢۳ توسط غزال | پيام ها ()

 

ی چیز عجیبی روی دلم سنگینی می‌کرد.. نمیدونم چرا بی دلیل بغض داشت گلوم رو میفشرد... صدات رو میشنیدم که داشتی تلاش میکردی آرومم کنی.. که سعی میکردی متقاعدم کنی که هیچ اتفاقی نیافتاده و نمی‌افته... میدونستم که قرار نیست اتفاقی بیافته.. اما.. ی حس... ی حس بدی داشتم... حسی که حتی نمیتونستم به تو بگم... شاید چون گفته نمی‌شد.. شاید چون حسم انقدر عجیب بود که خودم هم درکش نمی‌کردم... شاید چون می‌ترسیدم ناراحتت کنم.....نمیدونم...

بعضم رو پشت اخم و لبخند قایم کردم تا آروم برگردی سر کارت.. اونوقت خودم رو زدم به خواب تا توی خواب و بیداری به بغض بی‌دلیلم فکر کنم... و جوابی براش نداشتم جز دوست داشتن...

دوست داشتن ی جور حس تملکِ... حسی که باعث میشه نسبت به کوچکترین‌ها حساس بشی... اونوقت ی اتفاق عجیب می‌افته... حساسیتت به اون آدم از خودش بیشتر میشه... خیلی بیشتر..بدیش اینکه نه می‌تونی بهش چیزی بگی و نه میتونی جلوی حساسیتت رو بگیری... و هر چه بیشتر دوست داشته باشی حساستر میشی... ی جوری که انگار نمیخوای کسی بهش چپ نگاه کنه حتی اگه این چپ نگاه کردن اون رو آزرده نکنه... حتی اگه اون ناراحت نشه تو ممکن از اتفاقاتی که براش می‌افته برنجی... تا حالا بارها اتفاق افتاده که از خودش براش نگرانتر باشی و اون حتی درک نکنه که تو چقدر نگرانی.... چی کار میشه کرد؟ دوست داشتنِ دیگه... هیچ وقت آسون نبوده... چه یکی از اعضای خانواده ات باشه چه ی دوست چه همه‌اش ...  دوست داشتن همیشه پره از سختی‌های شیرین... پر از مسئولیت‌های نانوشته... و کسی که لذتش رو می‌خواد خواه ناخواه باید سختی‌هاش رو تحمل کنه....

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/۱٩ توسط غزال | پيام ها ()

 

این روزها به چیزهای زیادی فکر می‌کنم....به تغییرات دوستان دوروبرم... به جوابی که باید به سؤال ی دوست عزیز بدم.. و به سؤالهای بی‌جواب خودم....

آدمها برای تغییر کردن به این دنیا می یان.. میان که از ی موجود بی هویت خودشون رو بسازن... تغییر جزء جدایی ناپذیر زندگیِ.. منطقیش اینه که این تغییر به سوی چیزی بهتر باشه.. اما خوب این در مورد همه ی آدمها صادق نیست... قطعاً هدف همه ی آدمهای زمین تکامل نیست.... برای اونهایی که این هدف نیست خواه ناخواه زندگی باعث تغییراتی میشه که چندان متوجه اش نیستند یا نمیخوان که متوجه اش بشن که به خوب و بدش توجه کنن.... نمیدونم چه جوری میشه گفت... شاید اونها کمتر به خودشون و تغییراتشون و یا اتفاقاتی که باعث تغییرات ناخواسته شون میشه نگاه میکنند... یا شاید اصلاً نمیدونن چی میخوان که ببینن دارن بهش میرسن یا نه.... اما برای اونهایی که تکامل هدف نهایی ی زندگیِ قضیه ی کم فرق داره... اونها از خودشون ی تصوری دارن که برای رسیدن بهش تلاش میکنن.. و برای همین هم نگاهشون به زندگی، به اتفاقات و به خودشون متفاوته.... گاهی خودشون رو با اونچه بودن و اونچه باید باشن مقایسه میکنن... یا دنبال چیزی میگردن که باید باشن....

همیشه دوست داشتم آدم برجسته ای باشم... منظور آدم مهم و مشهور نیست نه... منظور آدمی با ویژگی هایی برجسته است... دوست داشتم دیگران بخاطر ویژگی هایی که برای بدست آوردنشون تلاش کردم بهم احترام بذارن... و برای همین هم از وقتی که فهمیدم  برای این تلاش کردم تا موجودی با صفاتی بهتر از این که هستم بسازم... سعی کردم با خودم روراست باشم و خود سیاهم رو به اندازه ی خود سپیدم ببینم... کتاب خوندم، تمرین کردم و تلاش کردم که یاد بگیرم... گاهی هم فکر کردم که موفق شدم...  اما به خودم که نگاه میکنم میبینم که هنوز خیلی اول راهم... یعنی اتفاقات متفاوتی باعث میشه حس کنم هنوز خیلی کمتر از اونی هستم باید باشم... اتفاقاتی که باعث میشن ببینم هنوز خیلی چیزهایی که دوست داشتنی نیست درونم وجود داره... گرچه فکر کردم که از بین بردمشون... ببینم که هنوز خیلی با چیزی که باید باشم یا دوست دارم باشم فاصله دارم... خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم.... من هنوز به خیلی چیزهای واضحی که در خودم سراغ داشتم غلبه نکردم... و گاهی اتفاقاتی که باعث میشه چیزی رو دورنم ببینم که همیشه از وجود داشتنش هراس داشتم... از اینکه ممکنه چنین چیزی درونم وجود داشته باشه همیشه ترسیدم.... این بیشتر از هرچیز این روزها من رو به فکر برده... خلاصه اینکه تفاوت از زمین تا آسمان است... یعنی هنوز خیلی کوچکم...خیلی...

دوست داشتن همیشه برای من ی امر مقدس بوده... ی چیزی که احترام و تحسین من رو برمی انگیزه... طول کشید اما بالاخره فهمیدم که دوست داشتن ی جور پیوند بین خودخواهی و دیگرخواهیِ... میدونی.. وقتی کسی رو واقعاً دوست داری تلاش میکنی براش بهترین رو آماده کنی... سعی میکنی براش بهترین باشی.... تلاش میکنی من بهتری برای این ما بسازی... دوست داشتن انگیزه ای برای بهتر شدن برای کسی است که جزیی از توئه.. و برای همین هم ی جایی مرز تو و دیگری از بین میره... برای همین همیشه دوست داشتن برای من عزیز بوده.. چون حس کردم بخشی از تکامل هر انسانِ... گرچه بعضی‌ها مثل نادر ابراهیمی عقیده دارن که عشق به دیگری حادثه است.. اما به نظر من حادثه ایه که برای همه اتفاق می افته بسته به اینکه چه دیدگاهی نسبت به عشق داشته باشن..  دوست داشتن ی  تلاش برای برداشتن ی مرز... برای اینکه خودت رو پیدا کنی، گم کنی و برای اینکه خودت رو بسازی... و شاید دلیل اینکه بعضیها معتقدن از ی عشق زمینی میشه به عشق آسمانی رسید همین چیزها باشه...

پ ن: دوست داشتن باعث شده که این روزها بیشتر به خودم نگاه کنم... این حس که چیزی در من وجود داره که میتونه باعث رنجش کسی بشه که دوستش دارم اونقدر ناراحت کننده است که حاضرم بخاطرش خیلی چیزها را در خودم عوض کنم... و یا اینکه چیزی درونم هست که کسی که دوستش دارم سرزنشش میکنه... و این تلاش برای بهتر شدنه... ی جورایی دوست داشتن همون تکامل و هدف زندگیِ... و توی هر لحظه اش چیزهای زیادی هست که باید یاد بگیری...

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/٢٢ توسط غزال | پيام ها ()
قالب وبلاگ