شازده کوچولو

سیب

«روئی گوئرا برایم گفت که شبی در خانه‌ای در موزامبیک با دوستانش صحبت میکرد. کشور درگیر جنگ و از هر جهت - از بنزین گرفته تا روشنایی- در قحطی بود. برای وقت گذارانی، شروع به نام بردن غذاهای محبوبشان کردند. هرکدام غذای محبوبش را نام برد تا نوبت به روئی رسید. روئی که میدانست بخاطر جیره‌بندی، تهیه‌ی میوه غیرممکن است، گفت: دلم میخواهد یک سیب بخورم. در همان لحظه سروصدایی به گوششان رسید و یک سیب براق و آبدار،چرخزنان وارد اتاق شد و در برابرش ایستاد!

بعدها روئی دریافت که یکی از خدمتکارانی که آنجا زندگی میکرد، برای خرید میوه به بازار سیاه رفته بود. به هنگام بازگشت، هنگامی که از پله‌ها بالا میرفت،سکندری خورده و افتاده بود،کیسه‌ی سیبی که خریده بود باز شده و یکی از سیبها غلتان به درون اتاق رفته بود.

تصادف؟خوب این واژه برای توجیه این داستان بسیار ناتوان است.»[1]

گاهی اتفاقاتی در زندگی می‌افتد که واژه‌ی «تصادف» یا «حادثه» برای توصیف آنها به راستی حقیر است و نمیشود منکر هوش و تدبیری شد که پشت آنها نهفته است..! اتفاقاتی که گاه در دست ما نیست و گاه عجیب در دست ماست.! اتفاقاتی که گاه پاسخ حرفی است که سالها پیش زده‌ایم و یا حتی عملی که پدر یا مادرمان سالها قبل از آنکه بوجود بیاییم انجام داده‌اند..یا شاید دعایی که پیرزنی در حق ما کرده و یا نفرینی که کسی به سویمان روانه داشته.اما گاه هم نتیجه‌ی هیچکدام از اینها نیست.. ولی بازهم ذوقی پشت آنهاست که آدم را شگفتزده میکند..! اتفاقی کوچک اما نه چندان ساده..!

 


 

[1] داستانی از کتاب «دومین مکتوب» اثر پائولوکوئلیو برگردان آرش حجازی و بهرام جعفری.

...

پيام هاي ديگران()        link        ٩:٥٩ ‎ب.ظ - ۱۳۸٧/٦/۱۸ - غزال

زمان

زمان.. گذشت زمان چیز غربیه. گذشت زمان میتونه خیلی چیزا رو عوض کنه. میتونه از عشق به نفرت برسوندت و یا حتی از نفرت به عشق، از کفر به ایمان ببردت یا از ی مؤمن ی کافر بسازه. میتونه برات فراموشی بیاره. جوری که از گذشته‌ای نه چندان دور فقط هاله‌ای یادت بیاد. چیزی شبیه ی توهم. میتونه تغیرای زیادی تو وجودت به جا بذاره. انقدر که نتونی با خودت بخاطر واقعه‌ای در گذشته همزادپنداری کنی! ولی زمان بعضی چیزارو نمیتونه عوض کنه.چیزی که تو عمق وجودت نشسته. جوری که با پاک کردنش بخشی از وجودت پاک میشه.

امسال هم مثل سال قبل از کنسرت گروه شمس لذت بردم.(هرچند رقص سماع بخاطر ترویج صوفیگری یا هر دلیل احمقانه‌ی دیگری حذف شده بود.) ولی چیزی که در من متفاوت بود هوای دیگری بود که در سر داشتم. لذت بردم اما بگونه‌ای دیگر. سال گذشته به نبودن دیگری فکر میکردم و امسال به بودن خودم!

 پ ن: چندروز خوبی رو پشت سر گذاشتم. کنار آدمهایی که دوستم دارند و دوستشان دارم احساس خوبی داشتم. از کنسرت گروه شمس و شهرام ناظری با وجود تمام مشکلاتش لذت بردم و ی بار دیگه حس کردم که من خدا  رو در موسیقی و شعر، در باد و درخت، در زیابیی و حتی در شوخیهای نابهنگامش با من(!) راحتتر میبینم تا در واژه‌های عربی. و این یعنی من هنوز زنده‌ام، زیبایی و لذت رو درک میکنم،گاهی خدا رو حس میکنم و هنوز دوست داشتن و دوست داشته شدن رو بلدم. و این بهم حس خوبی میده!    

...

پيام هاي ديگران()        link        ٥:۱٦ ‎ب.ظ - ۱۳۸٧/٥/٢٤ - غزال

چند نکته

تو این چندروزه به چندتا چیز فکر کردم و بیشتر از اون لمسشون کردم:

١- حداقل فایده‌ی دوست داشتن دیگران اینه که شادی‌شون شادت میکنه و غمشون باعث میشه غم خودتو فراموش کنی.

٢- توحید یعنی قبول ناتوانی انسان  و پذیرش قدرت نیرویی ماورای بشری.

٣- فیلمی دیدم که اسمشو نمیدونم در مورد ٢روایت از زندگی یک آدم با ١دقیقه دیر یا زود رسیدن به مترو. ١دقیقه دیر یا زود میتونه فاصله‌ی مردن و زنده موندن باشه. ١ دقیقه جابجا شدن وقایع میتونه عمرت کوتاه یا بلند کنه. حالا فکر کن به اندازه‌ی تمام ١دقیقه‌های زندگیت که جابجا بشن روایت متفاوت از زندگیت وجود داره. به وسعت تمام تصمیمهای کوچک و بزرگ زندگیت. که فقط یکی از این همه روایت به واقعیت میپیونده. ی جاهایی‌اش دست تو نیست و تو نمیتونی براش کاری بکنی. اگه به شانس معتقد باشی میذاریش به حساب تصادف و اگه به خدا ایمان داشته باشی میذاری به حساب حکمتش. اگه قبول کنی که اون نیروی ماورایی وجود داره و بهش اعتماد کنی میتونی قبول کنی که این روایت از رندگیت که داره رو پرده میره بهترین روایت ممکنه اگه توام به بهترین شکل نقشتو بازی کنی. و اتفاقاتی که نمیتونی براشون کاری کنی جوری پیش میرن که بهترین روایتو برات رقم بزنن. خیلی دلم میخواد تمام روایتهای دیگه‌ی زندگیمو ببینم!

۴- هنوز آمادگی کافی ندارم که همه‌ی دلبستگی‌هامو بذارمو برم شاید بعدها آمادگیشو داشتم!

۵- دستم بر اثر برخورد با میله به شدت درد میکنه و کبوده!

۶- امسال زیادی زود گذشته فقط چون من زیادی نسیه زندگی کردم!

٧-  چند وقته به ی موضوع دیگم فکر میکنم. اگه آدمهای دوروبرم بدونن وقت زیادی برای زنده موندن ندارم چه حرفایی بهم میزنن؟ چه عیبهایی رو بهم گوشزد میکنن؟ چه تحسیتهایی میکنن؟ یا چه رازهایی رو برام فاش میکنن؟برای شنیدن اینا حریصم!

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ - ۱۳۸٧/۳/۸ - غزال