سر همهی چهارراههای تهران آدمهایی هستن که با دیدنشون خنده رو لبهاتون کمرنگ بشه و لااقل چند لحظه برین تو فکر که چرا؟!
من و تو غرق خندهایم تا میرسیم سرچهارراه.. این بار به جای پسرک گلفروشی که رفیق منه دو سه نفر با لباس قرمز و صورت سیاه میرقصند تا من و تو رو بخندونن و ..... اما خنده روی لبهای من خشک میشه و چشمهای تو نگران به من نگاه میکنه...حاجی فیروز دم عید که ی زمانی برای من دلیل اومدن عید بود، که سر هر چهارراه دنبالش میگشتم تا خنده رو بهم هدیه کنه و خبر خوش اومدن عید رو بهم بده؛ این بار تنها باعث میشه که اخم کنم و به این فکر کنم که عید نزدیکه ولی عید بعضیها عذاست.. به این فکر میکنم که چقدر گریه پشت سیاهی عاریتی این چهره مخفی شده؟ به اینکه چطور میشه غمگین بود ولی تلاش کرد تا بقیه رو شاد کنی؟! دلم به اندازهی دنیا میگیره از این دنیا گاهی..ولی خوبه که هستی.. تحمل تلخیها با تو خیلی آسونتره..
پ ن: امروز ٨ مارسه، روز جهانی زن..روزگاری که در امیرکبیر بودیم غالباً سروصدا انقدر زیاد بود که یادم نره ولی توی این دانشکدهی دورافتادهی جدید دلیلی وجود نداشت که به یاد بیارم که امروز چه روزیه.. به هرحال امروز برای من روز دوستداشتنی بود.. کسی امروز به من احساس غرور از زن بودنم را هدیه داده..! و این مهمترین دلیله که به یاد داشته باشم امروز چه روزی بود!
دختر بودن کار سختیه..مخصوصاً وقتی به ی سنی میرسی..
وقتی دختری همیشه باید بجنگی..برای داشتن هر حقی.. همیشه باید خودتو اثبات کنی.. موجودیتو، تواناییتو، عقلتو و.... وقتی دختری همیشه باید به همه جواب بدی بجز خودت.. همیشه باید مواظب تمام قوانین نوشته و نانوشتهی علیهات باشی..که یا زیر پا نذاریشون و خودتو زیر پا بذاری یا قوانین رو بشکنی و خودت هم باهاش بشکنی.. وقتی دختری مرتب باید تو چارچوب باشی..
دختر بودن کار سختیه.. مخصوصاً وقتی از خودت زیاد انتظار داشته باشی..وقتی قوانین بیرونت به نظرت مسخره بیان و تو ناچار باشی باهاشون زندگی کنی.. وقتی انتظارت از زندگی چیزی باشه که به سادگی بدست نمیاد..
دختر بودن کار سختیه.. مخصوصاً اگه نخوای آیندهات مثل خیلی از زنهای دوروبرت باشه.. وقتی میخوای از خودت چیزی رو بسازی که دوست داری نه چیزی رو که انتظار دارن..وقتی قوانین درونت و بیرونت متفاوتن..
اونوقت وقتی از این جنگ مدام خسته میشی همهی این فکرای لعنتی میشن ی بغض تو گلوت..چطور بعد از بیست و سه سال هنوز با دختر بودنت کنار نیومدی؟! و جوابش معلومه.. هرچی بیشتر پیش بری بیشتر نمیتونی با انتظارات جامعه کنار بیای.. و این یعنی ی جنگ بزرگتر! ی سیکل بسته که ی جاییاش باید کوتا بیای یا...
«به همین سادگی» ساده بود و شاید به همین دلیل به دل مینشست. جدا از تکلفهای معمول. تیتراژ سادهای که با مداد نوشته میشد دلنشین بود وحکایت از فیلمی میکرد که راوی زندگی یک روز یک زن خانهدار است. زنی که از همه جهت نادیده گرفته میشود ولی بازهم صبور است. زنی که درگیر تردیدی است که با دیدن فیلم شاید به او حق بدهیم درگیر چنین تردیدی میان ماندن و رفتن باشد. بیهیجانی فیلم به وضوح نشانگر یکنواختی زندگی «طاهره» و شاید بسیاری از زنهای خانهدار جامعهی ماست. زنی که نهایت سرگرمیش نگاه کردن از پنجره به خانهی همسایه، رفتن به کلاسهای نیمهکاره و تماشای تلویزیون است. کارهای مختلفی که باید انجام دهد جای خالی برای سرودن شعر هم برای او باقی نمیگذارد. چیزی که در آن استعدادکی دارد ولی شلوغی زندگی جایی برای شکوفایی این استعدادش نمیگذارد. زنی که به کرات از سوی دیگران و نزدیکانش نادیده گرفته میشود.. نه از روی عمد بلکه شاید نوعی بی توجهی از روی عادت.. بیتوجهی دخترش به غذا در فاصلهای که او برای خرید میرود، بیتوجهی پسرش به کیکی که او برای مراسمی ناگفته خریده، بیتوجهی همسرش به مراسمی که او بخاطرش خود را آراسته، به گرسنگی و انتظار او در آخر شب.. هیچکدام از شخصیتهای اطراف«طاهره» بد نیستند حتی همسرش.. تنها جرمشان شاید این است که «طاهره» را نمیبینند. شوهرش با اینکه مرد بدی نیست رمز حساب مشترکشان را بدون اطلاع به همسرش تغییر میدهد و «طاهره» برای خرید کادو برای وی پول کم میاورد و به ناچار هدیهای کوچکتر میخرد. هدیهای که حتی بخاطر دلزدگیش آن را به شوهرش نمیدهد.
«طاهره» صبور است. این را میشود در فیلم به سادگی دید. نه برای دیرآمدن،بیپول ماندنش بخاطر عوض کردن رمز حساب مشترکشان،بیتوجهی و سیرآمدن همسرش به او غر میزند، نه بخاطر خوردن کیکی که با شوق خریده با پسرش دعوا میکند، نه وقتی دخترش تمام فریزر را بهم میزند عصبانی میشود. حتی در مقابل غرهای پسرش صبور است و با تمام اینها نه چای برای همسایهاش را فراموش میکند نه پیشنهادش را برای گرم کردن بیگودیهایش رد میکند..! تنها یکبار در فیلم خشم «طاهره» را میتوان دید..جایی که دخترش غذا را سوزانده. ولی بازهم اوست که برای آشتی با دخترش پا پیش میگذارد.. با سهم کیک باقی مانده از کیک..و بارونی که دیگر اندازهاش نیست..
«طاهره» مردد است بین ماندن و رفتن.. او فرزندان و همسرش را دوست دارد ولی این زندگی چیزی برای او باقی نمیگذارد. این زندگی «طاهره» را از بین میبرد.. او را نقشهای مادری، همسری و گاه همسایگیش تعریف میکنند. او برای خود هیج ندارد. تعریفی مجزا از نقشهایش برای او وجود ندارد. حتی مادرش او را بدون خانوادهاش به رسمیت نمیشناسد و نگران تنها آمدنش میشود. سهم او در این زندگی تنها گذشتن از خود است. همه از او انتظار دارند که از خود بگذرد، حتی اگر مخالف میل آنها عمل کند متهم است و در این میان از او خودی باقی نمانده است.. او خود را فراموش کرده و تنها با همسر و فرزندانش معنا میشود. این زندگی بعد از مدتها طاقتش را طاق کرده و او حالا بین ماندن و رفتن مردد است. نکتهی ظریف آخر فیلم آن است که همسایهی «طاهره» او را با وجود تمام این شرایط سفیدبخت میخواند.. حسی که شاید در آن لحظه برای او چندان هم معنادار نیست ولی به تردیدش دامن میزند..
«طاهره» نمادی از زنهای خانه داریست که تمام زندگیشان را وقف همسر و فرزندانشان میکنند و اغلب هم سهمشان از زندگی نادیده گرفتن شدن از سوی همین همسرو فرزندان است و فراموشی خود برای معنا بخشیدن به زندگی آنها.. زنهایی که زندگی خود را تهی میکنند تا زندگی فرزندان و همسرانشان معنادار باشد ولی بازهم اغلب اولین کسانی هستند که سرزنش میشوند، غر میشنوند، متهم میشوند و نادیده گرفته میشوند. و نه تنها خودشان در این فراموشی مقصرند. بلکه اطرافیانشان هم سهمی در فراموشی آنها دارند. به راستی چندنفر از ما از کنار طاهره هایی که مادرها همسران یا عزیزانمان بودهاند به سادگی گذشتهایم؟
