دلتنگی

آدمه دیگه... دلتنگ میشه... گاهی وقتها خیلی هم دلتنگ میشه... دلش برای چیزهای کوچولو تنگ میشه... برای حرف زدن با خواهرش، سربه سر گذاشتن با مادرش... نگاههای پدرش... خنده‌های خاله‌اش.... دلش برای ی قرار ناگهانی خوردن کباب اون سر تهران با دوست کودکی و نوجوانی و جوانیش تنگ میشه... برای شبهای زنده‌ی تهران... که با همه‌ی آلودگی و ترافیکش باز هم دوست داشتنی.. برای اینکه بره توی کافه‌ای بشینه که صاحبش میشناسدش و بهش لبخند میزنه... برای اینکه برنامه‌ی فارسی زبان تماشا کنه... و یا خبرهایی رو بشنوه که واقعاً دغدغه‌شه.... دلش برای ی قراره دوستانه با دوستهای قدیمیش به بهانه‌ی دیدن ی فیلم تنگ میشه.. و حتی برای دیدن فیلمی روی پرده‌ی سینما که با پوست و خون میفهمدش... برای تماشای ی تأتر یا گوش کردن به ی کنسرت... دلش برای دورهمی‌ها، برای آدمها، برای مکان‌ها، برای وقایع و برای همه‌ی چیزهایی که بهشون تعلق داره و به اون تعلق دارن تنگ میشه...

درسته که مکان‌ها و وقایع جدید وارد زندگی آدم میشن... اما هیچکدوم از جنس چیزهایی که از دست دادی نیستن.... هر قدر هم تلاش کنی اینها متعلق به تو نیستن.... اینجا نه یلدا بوی یلدا میده و نه کریسمس برای تو وقت دوست داشتنیِ سالِ...

تنها راه دلتنگ نشدن اینکه بهش فکر نکنی... وگرنه فارغ از اینکه چه مدت گذشته باشه حرفها، وقایع، بوها و صداها و ... باعث میشن که یاد این بیفتی که آدمهایی هستند که چقدر دوستشون داری و چقدر دلت برای ی لحظه دیدنشون تنگه و پر میکشه... و ی جایی ته دلت و  ته گلوت شروع میکنه به سوختن... اونوقت دوتا راه‌حل داری... یا بذاری اون سوزش اشک بشه و از چشمات بیاد پایین... یا به دونه‌های برفی نگاه کنی که آروم روی اولین جایی که تونستن میشینن تا اون سوزش تا دفعه‌ی بعدی آروم بگیره...

زندگی اینور دنیا آسون نیست... مخصوصاً اگر به اینجا تعلق نداشته باشی... و اگر ندونی که چرا اینجایی، اگر هدفی بزرگتر از همه‌ی این دلتنگیها نداشته باشی بدون شک زندگیت رو باختی... زندگی‌ات رو بین حسرت داشتن چیزهای دوست‌داشتنی که داشتی و تلاش بیهوده برای احساس تعلق به چیزهایی که بهشون تعلق نداری میبازی و هیچوقت نمیتونی شادی رو پیدا کنی...

 

/ 0 نظر / 16 بازدید