دلتنگی

گاهی نمیشه نوشت... گاهی نباید نوشت... اما الان نمیدونم کدومه....

/ 3 نظر / 2 بازدید
شیرین و فرهاد

اری گاهی بغض جای واژه ها را می گیرد و جز های های گریه چیزی برای نوشتن نیست [گل]

زهرا

گاه دلتنگ می شوم دلتنگتر از همه دلتنگی ها گوشه ای می نشینم وحسرتها را می شمارم و باختن ها را و صدای شکستن ها را ... نمی دانم من کدام امید را نا امید کرده ام و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که اینچنین دلتنگم؟ دلتنگم دلتنگ سلام عزيزم. يه جور حس غريبيه! مي فهمم. اما خواهش مي كنم سعي كن زياد خودت رو درگيرش نكني.به قول خودت مته به خشخاش نذاري.(ببخشيد.يهو از واژه خشخاش خندم گرفت...) حالا يه چيز بامزه: اين يادداشتت روخيلي با مزه نوشته بودي! جون من يه بار ديگه بخونش! نوع نگارشت جالب بود! خسته‌ام... یعنی خسته نیستم... اينم واسه تقويت زبانت نوشتم، حالا پا شو ديكشنري رو بيار، ترجمش كن و بسي لذت ببر و قول بده به چيزاي خوشجل فكر كني،باشه دوست خوبم؟ مرسي. Don't try so hard, the best things come when you least expect them to.[گل][گل][گل]

سمیرا

چیزی شده؟ به من می گی؟