سالی که گذشت..

بعد از ی مدت طولانی که در تکاپو بودم فکر کنم الان انقدر ارامش دارم که دوباره نوشتن رو شروع کنم.. توی این مدت موضوعاتی زیادی برای نوشتن به فکرم رسید اما انقدر ذهنم درگیر بود که خیلی زود گمشون کردم... کنار اومدن با مرگ دایی،‌ آماده شدن برای سفر ایران، تحویل خونه و اسباب‌کشی، ایران و کارهای عقب افتاده و دیدارهایی که انتظار تازه شدن رو میکشیدن، دوستان اینجا و در نهایت اسباب‌کشی به شهر و خانه‌ی جدید  همه و همه انقدر من رو به خودشون مشغول کردند که وقتی برای نوشتن نموند..! البته این خاصیت تابستونه که بازیگوشی کنی و کارهایی رو بکنی که دوست داری اما بقیه‌ی سال نمی‌تونی براشون وقت پیدا کنی و این دقیقاً کاری بوده که من کردم! در این راستا یکی از نوشته‌هایی قدیمی‌تر رو اینجا میگذارم تا وقتی برای نوشته‌های جدید پیدا کنم..!  درسته که تقریباً نیمی از سال سپری شده و شاید این نوشته کمی خارج از زمانی باشه که باید خونده میشد اما خوب چندتا دلیل خوب دارم که با وجود گذشتن از زمانش باز به اشتراک بذارمش... اول اینکه این نوشته رو دوست دارم و وقتی مینوشتمش واقعاً حس خوبی داشتم و به همین دلیل دوست دارم که خونده بشه... و دوم اینکه ی جور توفیق اجباری توی دیر گذاشتن این نوشته هست و اونم اینکه این نوشته سخن از تغییر داره و شاید آدمهایی که بعد از یک سال من رو دیدند الان بتونن راجع به درستی این حرفها بهتر نظر بدن..! 

«وقتی بعد از پشت سر گذاشتن شلوغی قبل و بعد از عید و بی‌حوصلگی روزهای بعدش به رسم هر ساله به سالی که پشت سر گذاشتم نگاهی می‌اندازم، از اینکه سال ۹۱ برای من بستر این همه اتفاقات گوناگون بوده جا میخورم... سالی که اونقدر سرشار از تجربه‌های کوچیک و بزرگ بوده که شروعش برای من مثل ی اتفاق دوره... و من در پس این تجربه‌ها گاهی چنان درون خودم احساس بزرگ شدن می‌کنم که ی حس غرور شیرین وجودم رو پر میکنه و به خودم می‌بالم..! و گاهی خودم هم با تماشای این همه قد کشیدن در خلال تجربیات یک ساله تعجب می‌کنم..!

این حس تعجب و غرور بیشتر از هر چیز ریشه در قیاسی داره که عادت دارم هر سال بین من اول سال و آخر سال انجام بدم... نمیدونم از کی شروع کردم اما ی جایی شروع کردم و آغاز هر سال با خودم قرارهایی گذاشتم و به قول یکی از دوستان اینجا، پیمان‌هایی بستم که بهتر باشم... هر چه خودم رو بهتر شناختم و به ضعف‌های خودم آگاه‌تر شدم پیمان‌های اول سالم هم روشن‌تر شد... هدف‌هایی مشخص و کوچیک برای رسیدن به هدف بزرگ تکامل... و از اونجایی که ارزش هر قرار و پیمانی به عمل کردنِ، آخر سال بهانه‌ای شد برای مقایسه‌ی آنچه بودم با آنچه شدم و آنچه می‌بایست می‌شدم.. و هرچند همیشه با مرور تجربیات یک ساله بهترشدنی حتی خفیف احساس می‌کردم گاهی در رسیدن به این هدف‌های مشخص عجیب شکست می‌خوردم... گاهی به وضوح می‌دیدم که پیمان‌هایم تکرار می‌شوند چون در عمل به آنها اصلاً موفق نبودم... و سال ۹۱ شاید از این نظر برای من سالی متفاوت بود که آغاز یک زندگی مستقل خارج از مرزهای کشورم و خارج از مرزهای فرهنگی که در آن بزرگ شده بودم و سکوتی که سال‌ها تجربه نکرده بودم به من این فرصت رو داد تا حتی کمی ناخودآگاه گامی در جهت عمل به پیمان‌های چندین ساله‌ام بردارم که بهم حس غرور و به خود بالیدن میده... در حقیقت زندگی در چنین فضایی چیزی رو به من یاد داد که من سالها تلاش میکردم به زور قرار و پیمان به خودم یاد بدم.. و من به خودم می‌بالم که از این فرصت آنطور که باید استفاده کردم...

سالی که گذشت مثل همه‌ی سال‌ها سرشار از اتفاقات خوب و بد، و کوچک و بزرگ بود.. اما این سال یکی از بزرگترین اتفاقات زندگی من رو درون خودش جا داد و اون هجرت بود... و منظورم همون‌طور که به دوستی گفتم هجرت به معنای ترک یک سرزمین به مقصد سرزمین دیگه نیست... بلکه به معنای هجرت از بخشی شناخته‌شده از درونت به بخشی ناشناخته است.... و این یعنی تمرین دل کندن... دل کندن از کتاب‌ها، لباس‌ها و خونه تا دل کندن از عزیزترین‌ها، مادر، پدر، خواهر و ... دل کندن از سنت‌ها و ارزش‌هایی که با اون بزرگ شدی و اخت گرفتی برای درک سنت‌ها و ارزش‌های جدید... دل کندن از ساختارهایی که توی ذهنت ساختی برای پایه ریختن ساختارهای جدید... دل کندن از آنچه بهش عادت کردی برای ساختن عادت‌های جدید...  و این همه دل کندن توی مدت کوتاه به من صبوری و تحملی داده که هر چند هنوز تا صبوری که همیشه در ذهنم داشتم، فاصله داره و خیلی هم بی‌نقص نیست،‌ اما در نوع خودم قابل تحسینه..!

از این دل کندن، هجرت و تجربه‌هاش هم که بگذریم این سرزمین چیزهای زیادی داره که به آدم یاد بده... بستری مناسب برای کشف ناشناخته‌های درونت، برای تحقق پیمان‌های عمل نشده‌ی قدیمی و بستن پیمان‌های جدید... هرچند فرصت اینجا بودن کوتاه بوده و شاید بیشترش به هیجان و سختی‌های اولیه گذشته، که به نوبه‌ی خودش از من آدمی محکم‌تر ساخته، اما همین مدت کوتاه به من یاد داده که تلاش تنها راه رسیدن به خواسته‌های آدمهاست... ممکنه موانع زیادی باشه و بارها شکست بخوری اما همیشه تلاش نتیجه میده.. چیزی که باید دنبالش بگردیم راه میانبر نیست بلکه راهی برای تلاش بیشتره... از طرف دیگه توی این مسیر تکامل باید همیشه اشتباهات رو به یاد داشته باشی تا دوباره تکرارشون نکنی... چیز دیگه‌ای که توی این فرصت کوتاه اقامت اینجا و توی سال شلوغ ۹۱ یاد گرفتم هم این بوده که باید خودت باشی.. فارغ از همه‌ی محدودیت‌های جامعه و خانواده و .. باید خودت رو همین‌جور که هستی دوست داشته باشی و به خودت اطمینان کنی.. باید به فردیت خودت احترام بگذاری و دیگران رو هم مجبور کنی که بهش احترام بگذارن... و روی دیگه‌ی این سکه اینکه خودت رو مجبور کنی که برای فردیت آدمهای دیگه ارزش قائل بشی... هیچ دلیلی برای تظاهر به چیزی که نیستی وجود نداره.. هیچ دلیلی برای تحمل یک فشار درونی ناشی از تفاوت آنچه هستی و آنچه دیگران انتظار دارند باشی و حتی چیزی که خودت فکر میکنی باید باشی، وجود نداره... باید از آنچه که هستی و آنچه که داری در لحظه لحظه‌ی زندگیت لذت ببری هرچند برای بهتر شدن و بهتر کردن تلاش می‌کنی.... که ی معنی دیگه‌اش هم اینکه نباید از دیگران انتظار داشته باشی که اونی باشن که تو میخوای و نباید اونها رو برای تبدیل شدن به ایده‌آل‌های خودت تحت فشار بذاری...

 

و نکته‌ی آخر اینکه آغاز یک زندگی مشترک زیر یک سقف مشترک یک مرحله‌ی مهم از تکامل انسانه و میتونه بطور محسوسی باعث بهتر شدن و غلبه بر موانع رسیدن به پیمان‌های کهن بشه.. این اتفاق بزرگ دیگر سالی که گذشت، برای من تمرین بیشتری شد برای صبوری، از خودگذشتن، کنترل خشم، محکم بودن و انگیزه‌ای مضاعف برای تلاش بیشتر برای بهتر شدن و بهتر کردن .. و نتیجه‌اش غروری است که از این همه پیشرفت درونم می‌جوشه..! امیدوارم دال هم بهم افتخار کنه..!»

/ 0 نظر / 10 بازدید