چند روزی بود که قرار بود بری سفر و من نمیدونستم. پیش خودم فکر کرده بودم که میام خونه و برای باهم بودن ی عالمه وقت داریم..فکر کرده بودم میام و همه‌ی خستگیهامو تو آغوشت فراموش میکنم.. ولی وقتی اومدم خونه دیدم سرحال نیستی. نبودن من و خبر سفر چند روزه‌ی تو حسابی اخماتو برده بود توهم و برای من که همه‌ی اون چند روز رو به امید دیدن خنده‌ی تو سپری کرده بودم و حالا دلیل اینهمه بداخلاقیتو نمیدونستم دیدن چهره‌ی اخم‌آلودت مثل ی پتک سنگین بود..همه‌ی خستگی به تنم موند و ولو شدم روی کاناپه. تا اینکه بهم گفتی قراره بری سفر.. میدونستم که دلت نمیخواد بری.. میدونستم که دل تو هم مثل من تنگه و این سفر چنگی به دلت نمیزنه..ولی چه میشد کرد؟! باید میرفتی..دلم به اندازه‌ی ی دنیا گرفت.. چند لحظه تو پارادوکس احساساتم دست و پا زدم. توحس اینکه دلم میخواست جلوی رفتنت رو بگیرم و دلم نمیخواست.. چند لحظه طول کشید تا بالاخره تصمیم گرفتم که با لبخند راهی‌ات کنم و به این دو روزی که تا سفرت مونده دل خوش کنم. خودمو جمع و جور کردم و با لبخندی که ازش غم می‌بارید بهت گفتم خیلی هم سخت نیست.! ولی تو فکر کردی که نبودنت برای من مهم نیست..آخه مگه میشد که مهم نباشه؟! دل من از سفرت بیشتر از تو گرفته بود، ولی چیکار میتونستم بکنم؟ با بیقراریم بیقرارترت کنم؟ میدونستم که خسته‌ای و دلتنگ و دلت میخواد مثل همیشه که دلت از همه‌جا پره بیای تو بغلم و  مثل ی بچه‌ی لوس و ننر غر بزنی.. ولی منم دلخور شده بودم..منم دلم میخواست بیام تو بغلت و بهت غر بزنم که این چه حرفیه که میزنی..که بهت بگم که چقدر دلم برات تنگ شده بوده  تو این چندروزه.. دوروزی که میتونست ی مرهم باشه برای نبودن من، نبودن تو شد ی نمک روی زخممون..

شب رفتنت رسید..من که خسته‌تر از همیشه بودم خوابم برد و نفهمیدم که چشمای مهربونت رو تا صبح به سفیدی دیوار دوختی..

صبح که بیدار شدم رفته بودی و به جات ی یادداشت کنارم بود..رفته بودی و من نگران این بودم که با بی‌خوابی دیشب چطور پشت ماشین نشستی..الان رسیده بودی؟!... از تخت اومدم بیرون و سعی کردم چند روز نبودنت رو زندگی کنم ولی نشد.. بیخبری از تو آزارم میداد.. تمام چندروز رو نگران بودم.. الان داری چیکار میکنی؟به چی فکر میکنی؟هنوز دلخوری؟ هنوز اخمات توهمه؟ تمام لحظه‌های بی تو بودن  رو قتل‌عام کردم تا روز اومدنت رسید..

وقتی در رو باز کردی پریدم توی آغوشتو همه‌چیز رو فراموش کردم..مهم این بود که اینجایی.. لازم نبود که بگی تو هم تمام این چند روز رو زندگی نکرده بودی..از چشمات معلوم بود که تو هم همه‌چیز رو فراموش کردی.. که مهم اینه که خونه‌ای و من پیشتم، توی آغوشت..

----

گاهی فکر کردن به «آینده»، «حال» رو ازمون میگره و گاهی فکر کردن به «آینده»، «حال» رو برامون معنادار میکنه..  

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید

حال هم همون آینده دیروزه ... ... آن است که اندیشه کند پایان را .. شاد باشی

فضول

سلام این رو حتما بخونید خیلی جالبه با تشکر http://eslamibidgoli.blogfa.com/post-100.aspx

فضول

سلام این رو حتما بخونید خیلی جالبه با تشکر http://eslamibidgoli.blogfa.com/post-100.aspx

leyla

هیییی... یه رفیقی داشتیم یه موقعیییی... هیی....[نگران]

احمد

حالا ما هیچی نمی گیم، به خاطر اینه که سر به زیریم. اما شما آپ کن دیگه!

احمد

صاحب خانه گم شده. البته معمولاً وبلاگ نویس ها وقتی کلمه ی عبورشون رو فراموش می کنن، واسه اینکه ضایع نشه، میگن دیگه وبلاگ نمی نویسیم. اما بعداً می بینی رفتن یه آدرس جدید راه انداختن... حالا ببین من کِی گفتم!

غزال

من شایعه ی گم شدنمو یا گم کردن کلمه ی عبورمو به شدت تکذیب میکنم! فقط مدتی رایانه ام رفته بود تعمیرگاه و از اونجایی که دوست دارم حتما با رایانه ی شخصی اینجا رو اپ کنم و به دوستان سر بزنم نتونستم اینکارو بکنم!! به هر حال حضورمو اعلام میکنم!