حسرت

بیشتر از یک ماه که رفتی.. این مدت برای من که خبر رفتنت رو این ور دنیا و از دورها شنیدم، علاوه بر غم و ناباوری از دست دادنت، سرشار از حسرت بوده... حسرت دیدنت برای آخرین بار... حسرت شنیدن صدات یک‌بار دیگه.. و مهم‌تر از اون حسرت اینکه بهت بگم چقدر توی این مدت که نبودم دل‌تنگ‌ات شدم.. هرچند من بر خلاف بقیه این فرصت رو داشتم که آخرین تصویری که از تو توی ذهنم نگه می‌دارم رو انتخاب کنم.. تصویری واضح و روشن، همون‌جوری که همیشه دلم می‌خواسته به یاد بیارمت، سرحال و با لبخند.. اما این حسرت که ندیدمت و نشنیدمت آزارم میده.. حتی با وجود اینکه می‌دونم هرقدر دیده بودمت بازم این حسرت به دلم بود... اما شاید چیزی که بیشتر از همه این مدت آزارم داده، این بوده که خیلی ساده بهت نگفتم که دلم برات تنگ شده... نمی‌دونم اون‌موقع که برای زودتر رفتن تشویقمون می‌کردی می‌دونستی دیگه همدیگر رو نمی‌بینیم یا نه.. اما یادم میاد که بهم گفتی که دلت تنگ میشه.. چندبار هم گفتی.. و من اونموقع با خودم فکر می‌کردم که شنیدن این حرف از تو که گاهی سخت احساساتت رو بروز میدی چقدر دوست‌داشتنیِ و ی حس عزیز بودن خاص بهم می‌داد... و یادمه که اونموقع بهت گفتم که اگر برم تو جزء آدمهایی هستی که واقعاً دلم براشون تنگ میشه... اما توی همه‌ی این مدت اینجا بودن یک بار هم بهت نگفتم که چقدر حرف اون روزم رو حس می‌کنم.... انقدر مطمئن بودم که هستی، که برای گفتنش ی عالمه وقت دارم که امروز و فردا کردم و فرصت‌اش رو برای همیشه از دست دادم... تا چند روز پیش که اومدی به خوابم... آروم نشسته بودی مثل ی تصویر دور.. و من که انگار حسرتم رو توی خواب هم همراه داشتم، فقط بهت گفتم که دل‌تنگتم.. جوابم رو با لبخند دادی و رفتی.. بیدار که شدم حس سبکی کسی رو داشتم که محال‌ترین آرزویش به حقیقت پیوسته... هرچند کم‌رنگ شدن نقش این حسرت از دلم، باعث نشد عهدی که با خودم بستم رو بشکنم... رفتنت مثل بودنت سرشار از درس‌هایی برای چگونه بودن بود.. اما شاید این حسرت بزرگترین درسی که بود می‌تونستی بهم بدی... برای همین با خودم پیمان بستم تا داغ این حسرت رو همیشه زنده نگه دارم تا یادم نره که زندگی انقدر به ما زمان نمیده.. زمان برای زندگی کردن اونجور که می‌خواهیم، برای دوست داشتن و ابرازش، برای محبت کردن، لذت بردن، خوب بودن و ساختن کوتاه‌تر از اونیِ که ما فکر می‌کنیم... می‌دونی بشر فراموش‌کاره... از یاد می‌بره که مرگش، مرگ عزیزانش به نزدیکی رگ گردنِ... از یاد می‌بره که هر روز مرگ به همون اندازه نزدیکه که زندگی... در حالیکه باور کردن نزدیکی مرگ می‌تونه زندگی زیباتری رو براش فراهم کنه... می‌تونه بهش جرأت تجربه‌های جدید رو بده، شجاعت این که خودش باشه.. می‌تونه کاری کنه که حسرتی به دلش نمونه... میتونه ازش آدمی بسازه که زندگی‌اش رو هر لحظه زندگی می‌کنه.. هر روز بیشتر دوست داره، بیشتر محبت میکنه، بیشتر میسازه و کم‌تر می‌رنجونه، بدی می‌کنه و خراب میکنه.. هر روز براش فرصتی تازه است برای تلاش برای اونچه که بهش باور داره.. مثل تو که هر روزت تلاش برای یاد دادن بودن.. برای ساختن کشورت رو پایه‌های فهمیدن نسل بعد... و هر بار با مرگ عزیزی به یاد میاره که زندگی کوتاهه و باید قدرش رو دونست ولی باز زمان که میگذره فراموش میکنه... و تو اولین عزیزی هستی که من بعد از سالها از دست میدم... ‌میخواهم تلاش کنم تا حسرت ندیدنت و حاصل زندگیت همیشه به یادم بیاره که مثل تو پرتلاش باشم و ناامید نشم از شکست‌هام، مثل تو برای انجام دادن کار درست بجنگم و نذارم حسرت زندگی کردن، دوست داشتن و دوست داشته شدن، محبت کردن و ساختن به دلم بمونه... نمی‌خواهم اجازه بدم فکر اینکه همیشه وقت هست یا لازم به گفتنش نیست، فرصت ابراز احساساتم، فرصت گفتن دوستت دارم به عزیزانم رو ازم بگیره.. میخواهم یادم بمونه که زندگی کوتاهه و شاید فردا خیلی دیر باشه... یادم بمونه که همونطور که سعید بعد از رفتنت زمزمه میکنه همیشه خیلی زود دیر میشه...

/ 1 نظر / 8 بازدید
مروارید

به نام او غزال جان... حس می کنم حرفاتو خیلی زیاد... انقد دلم براش تنگ شده... توی دفتر عکساشو به دیوار زدیم. بغل میزم کلی عکسای عمو رو درست کردم چسبوندم به دیوار... جاش اینجا خیلی خالیه... مواظب خودت باش...