سیاه و سپید

روبه‌روی من نشستی. سیگارت را دود میکنی و به فنجان قهوه‌ی نیم‌نوشیده‌ات نگاه میکنی.  قهوه‌ی تلخ سیاه در فنجان سفید..به دود سیگارت که حلقه میزند نگاهی می‌اندازم و بعد به تو.پیر شده‌ای.. رگه‌های سفید موهایت را ندیده‌ام..چند سال گذشته؟ !نمیدانم. تنها میدانم تمام این مدت بوده‌ای..سایه‌ی بودنت همیشه‌ی این سالها روی زندگیم بوده..سیگارت را در جاسیگاری خاموش میکنی و به من نگاه میکنی. به فنجان سیاهم که تنها جرعه‌ای شیر در آن مانده.. از نگاهت میفهمم که تو هم پیر شدن مرا فهمیده‌ای..چند تار سفیدی که مدتهاست حوصله‌ی رنگ کردنشان را ندارم، توجهت را جلب کرده. میدانم در دلت میگویی از موی سفیدت خجالت نمیکشی! و میدانم که میفهمی که در دلم میگویم نه! دلگیری، میدانم. دلگیریت را از چشمانت میخوانم.. ولی اگر یکبار در تمام این سالها اعتراض را از چشمانم خوانده بودی حالا انقدر دلگیر نمیشدی..

یاد نگاه بهت‌زده‌ات که می‌افتم خنده‌ام میگیرد! چشمان و دهانت باز مانده بود. در یک دستت سیگارت بود که خاکستر میشد و به زمین میریخت و در دست دیگرت فنجان سفید.. به من نگاه میکردی که فریاد میزدم.. برای اولین بار در تمام این سالها فریاد میزدم.. ولی تو بازهم فکر کردی تنها برای این فریاد میزنم که هنوز بعد از تمام این سالها نمیدانی که قهوه بیخوابم میکند و شبها برای راحتتر خوابیدن شیر را ترجیح میدهم..ترسیده بودی! ترسناک هم  شده بودم! سالها حرف نگفته فوران کرده بود و نمیتوانستم جلوی تخربش را بگیرم! تو با نگاه بهت‌زده به فوران خشمم نگاه میکردی و تازه میفهمیدی که چگونه بخاطر تو از خودم گذشته‌ام و تو هیچ وقت ندیده‌ای..تازه میفهمیدی که چه چیزهای کوچکی میتوانستند خوشحالم کنند و تو بدنبال چه چیزهای بزرگی بوده‌ای.. چه ساده میتوانستی دوست داشتنت را نشان بدهی و تو چه سخت گرفته بودی..فریاد من تمام میشود.. خاکستر سیگار نکشیده‌ات زمین آشپزخانه را به گند کشیده است و من که از بوی سیگارت متنفرم، دلم میخواهد سرت را بکنم..!

هردو نخوابیدیم..من روی تخت دراز کشیدم و درحالیکه به نور چراغ خواب خیره شده بودم به حرفهایی که زده بودم فکر میکردم و تو در حالیکه روی کاناپه خوابیده بودی به حرفهایی که شنیده بودی..صبح مثل همیشه بیدار شدم ولی با خودم عهد کردم که بیدارت نکنم و برایت میز صبحانه را نچینم..دلم شور میزد که گرسنه بروی..ولی تصمیم داشتم برای یک روز هم که شده به حرف دلم گوش ندهم..ولی بازهم دلم طاقت نیاورد رفتنت را از پشت پنجره نبینم..رفتی.. با صورتی اصلاح نکرده و حالتی که انگار تمام زندگیت را باخته‌ای..به میز آشپزخانه که میرسم میبینم دلشوره‌ام بیخود نبود..گرسنه رفته بودی..

دیرتر از معمول به خانه می‌آیم..تو زودتر از من رسیده‌ای..برای من که هیچوقت لب به قهوه‌ی سیاه نزده‌ام داخل فنجان سفید قهوه‌ی سیاه ریخته‌ای تا خستگی‌ام در برود و برای خودت که هیچ وقت نتوانستم شیر به خوردت بدهم در فنجان سیاه شیر، تا آرام بشوی..چه راحت به من فهماندی که کافی است گاهی جایمان را باهم عوض کنیم تا راحتتر همدیگر را بفهمیم..حال به نگاه هراسان و بهت‌زده‌ات حق میدهم .از سکوت من چگونه باید میفهمیدی؟من از سکوت تو چه میفهمم؟ با سکوتم در مقابل آنچه دوست نمیداشتم عشقم را به تو نشان ندادم تنها گذاشتم نارضایتی‌ام تو را از من دور کند..حالا تو هم به آنسوی سکه مینگری..به تلاشم برای برهم نزدن آرامشت، هرچند نادرست.. به عمق دوست داشتنی که از ذره‌ای ناراحتیت میلرزد..کافی است گاهی از فنجان هم بنوشیم تا طعم زندگی را بگونه‌ای که دیگری میچشد بچشیم..تا من بدانم سکوتم بیش از حرفهایم آزارت خواهند داد.. و تو بفهمی که سکوتم از سر عشق بوده نه بیتفاوتی..در نگاهت دوست داشتنی میبینم که تمام ناراحتیم را از یاد میبرم! میدانی که به خاطر تو از خودم گذشته‌ام و میدانم که تو بخاطر من ناراحتی نه بخاطر خودت..

تا آخر شبمان به سکوت میگذرد..تو سر جای همیشگیت مینشینی با فنجان و قهوه‌ی همیشگی و من هم مثل همیشه با فنجان شیرم روبه‌روی تو..در سکوت به من نگاه میکنی و نگاه سرزنش بارت کم‌کم مهربان میشود.. معترض میشوی که چرا تمام این حرفها را تمام این سالها نگفته‌ام.. چرا برای ناراحت نکردن تو  همه چیز را بی‌آنکه بگویم تحمل کردم.. دعوایم میکنی که چرا با نگفتن آنچه مرا آزرده خودم را خسته کرده‌ام و به رابطه‌مان آسیب زده‌ام.. که گذاشته‌ام نارضایتیم بین ما فاصله بیندازد.. در حالیکه اگر میگفتم همه چیز ساده‌تر تمام میشد.. یک اخم کوتاهت میارزید به این ناراحتی امروز..به چشمانت نگاه میکنم..به رگه‌های سفید موهایت..به تلخی شیرینت که بسیار دوستش میدارم..دوستت دارم.. با تمام وجودم..حتی دعوا کردنت را! حالا میدانم با نگفتنم تو آسوده تر نیستی.. میدانم که اگر بدانی مرا آزرده‌ای نمیگذاری آزردگی میانمان فاصله بیندازد! میدانم که در رابطه‌ی ما وظیفه‌ی من همیشه گذشتن نیست..این رابطه را غالب و مغلوب میسازد و یکی را خسته و آزرده..عشق آدمی را خسته نمیکند..عشق غالب و مغلوب ندارد..برابری است..تعادل حتی در عشق هم زیباست..

میبوسیم به ازای تمام گذشتهایم و من در آغوشت انقدر آرام میخوابم که دلم میخواهد هرگز صبح نشود.

پ ن: این نوشته شبی به سراغ من آمد.. من برای نوشتنش به سراغ واژه‌ها نرفتم واژه‌هایش به من هجوم آوردند و من تنها کاری که میتوانستم بکنم را کردم،نوشتمشان.. نمیدانم چرا ولی احساسات متناقضی راجع به این نوشته داشتم..شبی که نوشتمش دوستش داشتم ولی صبح وقتی دوباره خواندمش دلم میخواست پاره‌اش کنم!  این عکس هم با یک میل در حوالی این نوشته به دستم رسید..با دیدنش یاد نوشته‌ام افتادم و هوس کردم نوشته و عکس را اینجا بگذارم!  

Ghazal.jpg

/ 21 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه ح

غزال جون ممنون که آدرس وبلاگتو واسم آف گذاشتی.خوندم مطالبتو.خیلی خوب بودن.مخصوصا اینو خیلی دوسش دارم.خیلی نیاز دارم باهات حرف بزنم.تا خالی شم. کاش زود ببینمت

سمیرا

عالی بود! صحنه جالبیه وقتی حرفاتو می زنی و تو چشماش بهت رو می بینی از شنیدن تصوراتی که حتی از ذهنش هم نگذشته اما تو باهاشون واسه خودت کوه ساختی. و چه حس قشنگیه سبکی پس از اون! take care dearrrrrrrrrrrrrrrr!

لیلا

من هم لذت خودم رو اعلام می کنم.

غزال

ممنون دوست قدیمی که اومدی! هنوز شنونده‌ی خوبیم!بزودی به حرفات گوش میدم! آره این حس سبکی رو وقتی آخرشو نوشتم خوب حس کردم خودم! خوشحالم که لذت ساز بودم برای دوستان لیلا!

سجاد

حرفات برام معنی داره! می فهمم چی می گی... اما راستش خسته شدم!!! از آدمایی که (خصوصاَ خودم) آرمانی دارن, اما لااقل در ظاهر تلاششون برای رسیدن به آرمانشون دیده نمی شه... از خودم که همیشه میانه بودم... نه افراط کردم و نه تفریط... نه به اعتقادم پای بند بودم, نه زدم زیرش... اینی که آدما در ظاهر یه جورن و در باطن جور دیگه برام تازگی نداره... تو دانشگاه, هر وقت با کسی صحبت می کردم و پای درد دل هم می نشستیم, اون روی آدما رو می دیدم (روی قشنگشون رو)... اما این فقط برای همون موقع بود... نمی دونم... کاش آدم نبودیم!

غزال

سجاد زمان لازمه!زمان لازمه تا اونی بشی که تو آرمانهات میخوای بشی! ولی تفاوت آدمها در ظاهر و باطنشون به نظرم دلیل دیگه‌ای هم داره! اونم اینه که لزومی نداره همه‌ی آدمهای محرم و نامحرم تمام روی دیگرتو ببینن و از افکار درونت خبر داشته باشن!همه‌ی آدمها تورو درک نمیکنن برای همین تو از تمام افکارت با تمام آدمها حرف نمیزنی!

غزال

سعی میکنی با هر آدمی درموردی که درکت میکنه حرف بزنی.یا دنبال آدمی بگردی که درکت کنه تا بتونی در مورد روی دیگرت باهاش حرف بزنی!شازده کوچولو رو خوندی؟! اولش درست چنین حسی داره!" عکس ی فیل تو شکم مار بوآ رو به هرکسی فکر میکردم چیزی سرش میشه نشون میدادم و اون با خونسردی میگفت کلاه! اونوقت دیگه راجع به جنگل و فیل در شکم مار بوآ از درون و بیرون باهاش حرف نمیزنم خودمو تا سطح اون ژایین میارمو در مورد گلف و کروات باهاش حرف میزنم" چیزی شبیه این البته نه دقیقاَ با این کلمات شاید!

نازی

غزال جونم نوشتت خیلی جالب بور حتما بازم از این کارا بکن نمیدونستم قلم به این خوبی داری.منم موافقم که بعضی وقتا ادم با چیزای ساده بهتر میتونه منظورشو به طرف مقابل بفهمونه.موفق باشی عزیزم.

سجاد

مشکل اینجاست که احساس می کنم در مورد خیلی آدم ها, همین چیزایی که به نا محرم نمی گن, بسیار زیباتر و قابل درک تر از چیزهایی که می گن... البته قبول دارم که خیلی وقت ها حرفی رو به کسی می زنی و اون آدم اصلا نمی فهمه چی میگی, اما... نمی دونم! من خیلی گیجم!

غزال

lممنونم رفیق قدیمی! پس فکر میکنی حالا دیگه امینیان بهم انشا 20 بده؟! بیخیال سجاد! البته تا ی حدی حق با توئه! ما آدمها گاهی از ترس درک نشدن یا مسخره شدن یا تایید نشدن هم ممکنه چیزی رو که احتمالاَ زیباتره نشون ندیم!