درددل

می‌خواهم به رسم قدیم‌ترها که برات می‌نوشتم، اینجا باهات حرف بزنم... اما ایندفعه این ی درددلِ... ی درددلِ جدی...

می‌دونی چندوقته خیلی به این فکر می‌کنم که چرا انقدر اوضاع بهم ریخته است... چرا همه‌ی تلاش‌ها بی‌نتیجه است؟ چقدر باید به خودم بگم که صلاحم رو می‌خوای؟ نمی‌گم تو این یک سال و اندی بی‌تابی نکردم اما خودت خوب میدونی که بعدش بهت گفتم هرچی تو می‌خوای.. فکر می‌کنی آسون بود؟ معلومه که نبود! آخه من که مثل تو نیستم. من آدمم! با همه‌ی محدودیت‌های ی آدم! خسته می‌شم، میفهمی! توانم برای درک حکمتت بی‌نهایت نیست.. ی چیز محدودیه.. وقتی یک سال و اندی تلاش کنم و بعد نتیجه نگیرم دلسرد میشم... از تو هم دلم میگیره... آخه حداقل احتیاج به ی دلخوشی هست... خیلی وقته اینا رو تو دلم نگه داشتم جرأت هم نمی‌کنم بهت بگم... آخه تندی هم بهت برمیخوره همین که داریم رو هم ازمون پس میگیری.... ولی انصافاً وقتی داری اون بالا واسه ما این پایین نقشه می‌کشی ی کم هم رعایت توان و ظرفیت ما رو بکن... یهو دیدی قاطی کردیم و هذیون گفتیما... ی خورده هم فکر کن بابا این بنده‌ی من آدمه... خودم با محدودیت خلقش کردم.. پله‌های تعالی رو هم صدتا یکی نمیتونه طی کنه... اگر ی زمانی برای کوچکترین چیزها بی تاب میشده و حالا ی کم دختر خوب و صبوری شده معنیش این نیست که دیگه برای هیچ چیز بی‌تاب نمیشه... یهو تصمیم نگیر آستانه‌ی تحملمون رو بسنجی... هنوز اونقدر که فکر میکنی بالا نرفته....می‌ترکیما...

راستی به دو تا چیز دیگه‌ام فکر کردم... یعنی به این فکر کردم که اون دنیا بعد از اینکه هرچیزی خواستی ازم پرسیدی منم دو تا سؤال ازت دارم... اول اینکه ما چرا اینجا به دنیا اومدیم؟ جریان این جبر جغرافیایی چیه؟ چرا یکی تو صحرای آفریقا به دنیا میاد یکی تو سوئیس؟ چرا یکی ی جایی به دنیا میاد با هزارتا موقعیت و یکی دیگه جایی با هزارتا مصیبت؟ اون یکی هم اینه که چرا تو این زمان؟ ی سیاه اگر صدسال پیش تو آمریکا به دنیا میومد نهایتش میتونست ی برده‌ی بشه اما الان ی سیاه تو امریکا به دنیا بیاد  میتونه رییس جمهمورم بشه...بالاخره فرق هست دیگه... برده‌ی صد سال پیش تاوان عمری که تلف کرده رو از کی باید بگیره آخه؟ تو که دیگه به زندگی برش نمیگردونی.... بی‌تعارف اگه تاوان عمرش رو از برده‌داره هم بگیری واسه اون دیگه زندگی نمیشه...

میدونی راستش نسل من از جنگ، تحریم و بحران خسته شده... نسلی که توی جنگ به دنیا اومده، توی تحریم بزرگ شده و توی بحران به بار نشسته فقط ی کم، ی کم، ارامش میخواد... فکر نمیکنی وقتش شده ی کم از این ارامش رو بهشون بدی؟...

 

/ 5 نظر / 12 بازدید
زهرا

سلام غزال جان... نوشته هات رو که می خونم عجیب آروم می شم... با هم جلو می ریم... دقیقیا این روزا منم عین توام!!!!!! شاید باورت نشه!!!!! دقیقا چند دقیق ژیش داشتم با استادم در همین زمینه یادداشتت بحث می کردم و اونم مثل همیشه زد کانال نصیحت... راستی : 1. من اخیرا عمه شدم و این اتفاق بینهایت خوشحالم کرده... وقتی چهره ناز و دوست داشتنیش رو می بینم همه مشکلاتم یادم میره... 2. 10 روز دیگه تولدمه... وای غزال خیلی خسته ام از دویدن هامو نرسیدن هام... از بازی روزگار که همش مخالفم بازی کرد... دلم تنگه... من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد اهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟!!! خیلی دوست تدارم... مواظب خودت باش دوست عزیز من[ماچ]

زهرا

سلام غزال جان... ظاهرا کامنت قبلیم به دستت نرسیده!!!!! امروز تولدمه... می دونی از اینکه خانواده ام ، دوستام، خیلی بهم لطف دارند بی نهایت خوشحالم اما این جور وقتا خالی بودن جای تبریک بعضی آدما عجیب به چشم میاد و عجیب آدم رو دلتنگ می کنه... شاد باشی و سلامت دوست عزیز من[ماچ]

مروارید

پاراگراف اولت ذکر این روزای منه...

زهرا

سلام غزال جان. خوبی عزیزم؟ من نمی دونم چرا کامنتای من به دستت نمی رسن؟ هر جا هستی شاد و موفق باشی عزیزم[گل]