شروع دوباره

خیلی وقته که میخوام ی دل نوشته اینجا بذارم.. اما هنوز به مدیریت کردن زمانم عادت نکردم... یا بهتر بگم هنوز یاد نگرفتم زمان را با توجه به این موقعیت جدید مدیریت کنم... و البته دلیل مهمترش شاید این بوده که سر دو راهی اینکه اینجا بذارمش یا توی فیس‌بوک گیر کردم.... بالاخره آدم مینویسه تا خونده بشه و وبلاگ دیگه خیلی خواننده نداره...

نمیدونم چه جوری شروع شد.. اما ی روزی حس کردم که باید بنویسم.. باید چیزی رو که به شکل حرفهایی که نمیتونم بگم یا احساساتی که نمیتونم نشون بدم بهم هجوم میاره بنویسم... و شروع کردم به نوشتن توی دفتر... برای آدم خجالتی مثل من که حرف زدن از احساسات و افکارش کار آسونی نبود نوشتن راهی بود برای بیرون ریختن این احساسات و افکار... و دوباره نمیدونم که چی شد که دچار وسوسه‌ی خوانده شدن شدم و تصمیم گرفتم این افکار و احساسات را با دیگران توی ی وبلاگ شریک بشم... قدم بزرگ این بود که حالا نوشتن بزرگترین ابزارم برای تصویر کردن خودم بود... که کی هستم، چی فکر یا احساس میکنم و وچه‌جوری تغییر میکنم.... اما کم‌کم این احساسات انقدر شخصی شدن و نوشته‌ها انقدر دور که وبلاگ خواننده‌هاش رو از دست داد و من انگیزه برای نوشتن توش رو..  توی این چند ماهی که دور بودم،‌ دو تا از بهترین دوستانم از من پرسیدند که چرا وبلاگ رو به روز نمیکنم... وسوسه‌ی نوشتن و خوانده شدن باز به سراغم اومد اما اینبار خیلی خوب میدونم چرا... خیلی از عزیزانم کنار من نیستند تا تغییر افکار و احساسات من رو از زبانم بشنوند... اما نوشتن به من این قدرت رو میده تا بهشون اجازه بدم بزرگ شدنم رو از لابلای نوشته‌هام بخونند تا وقتی دوباره من رو میبینند براشون غریبه نباشم... تا با من تغییراتم را نظاره‌گر باشند.. پس بخاطر اونها دوباره مینویسم و وبلاگ رو به روز میکنم...

/ 4 نظر / 11 بازدید
زهرا

غزال جان سلام.امیدوارم هر جا که هستی خوب و خوش و سلامت باشی و در کنار عزیزانت لحظه ها رو به شادی سپری کنی[ماچ] گاهی وقتا انقدر عمق احساس زیاده که بیانش واسه آدم سخت می شه... شاید چون می ترسه که عمقش به درستی درک نشه واسه همین هم گاهی وقتا ترجیح می ده واسه خودش نگهش داره... اما من قلبا معتقدم حرفی که از دل براید به دل می نشیند. واسه همینم می خوام با تمام وجودم بگم بی نهایت خوشحال شدم از دوباره نوشتنت... از اینکه هستی و به خاطر دوستانی که حتی ندیده دوستت دارند باز هم می نویسی... چند بار خوندم و دوباره از سر خوندم... دلم واسه حرفای پنهان در دل سه نقطه هات تنگ شده بود... دلم واسه بلند بلند فکر کردنت تنگ شده بود... ممنونم عزیزم و خوشحالم از اینکه دوباره تصمیم به نوشتن گرفتی... درسته که خواننده های وبلاگت کم شدند اما مهم اینه که عمق احساسشون به تو و نوشته هات روز به روز بیشتر می شه... شاد باشی و موفق دوست عزیز نادیده من...[بغل][ماچ][گل]

نگار

وای چقدر با مدل نوشتنت همذات پنداری کردم... خیییییلی خوب بود! و میدونی، نوشتن یه بعد دیگه از ما که مهم هم هست رو نشون میده... شاید حتی خیلی هم راستش به خجالتی بودن ربط نداشته باشه... یه بعدی که حتی آدمهایی که نزدیکمون هستن هم ممکنه به این آسونی نتونن بخونندش... یا کم کمش دچار عادت بشن و خوندنش رو از لابه‌لای کارها و حرفها و رفتارهای آدم فراموش کنن... حتی بدون اینکه از روی قصد باشه... امیدوارم نوشتنت رو ادامه بدی... خودم هم امیدوارم که هی بیام و بخونم و لذت ببرم... شاد باشی. همیشه و همه جا پینوشت: خواستی و اهل بودی، من رو هم بخون... شاید تو هم همین حس همذات پنداری من رو تجربه کردی...

sogol

khosh umadi azizam

آزاده

سلام غزال جانم خوشحالم که وبلاگت رو یابیدم. وبلاگ خوانی خیلی دوست دارم خصوصا وقتی مال دوستی در دور دست‎ها باشه. ما خیلی فرصت دوست شدن رو پیدا نکردیم. اما خب همیشه امکان‎های تازه‎ای هست. درباره نوشتن در فیس بوک یا ویلاگ هم، به نظرم فیس بوک خوب آدم خواننده بیشتر داره اما میگذره رد میشه، اما وبلاگ ماندنی‎تره، مثل فرق کتاب و روزنامه اس. خیلی خوبه که اینجا رو برای خودت درست کردی نشانی وبلاگمم برات گذاشتم اگه دوست داشتی بهش سر بزن.