نیمه‌‌ی دیگر

 
دلم میخواد برم توی ی کتابفروشی و ساعتها به کتابهاش نگاه کنم و دنبال کتاب بگردم. به هر کتاب ناخنکی بزنم و برم سر بعدی.بعد با دست پر از کتابفروشی بیام بیرون و تو کوچه پس‌کوچه‌های قدیمی شهر قدم بزنم،سوت بزنم و آواز بخونم..توی ی کافه‌ی قدیمی با صندلیهای چوبی ی قهوه سفارش بدم، از بوی قهوه مست بشم و با بیخیالی کتاب بخونم..بعد از ی استراحت کوچیک بگردم تو کوچه ها و تماشا کنم..
دلم میخواد برم سفر..همه جای دنیا.. پای برهنه روی ریگهای داغ  کویر راه برم و خورشید دوست داشتنی رو مثل ی اژدها ببینم که از دهنش آتش میاد بیرون و همه چیزو میسوزونه!شبم با بیخیالی تو آسمون کویر دنبال ستاره‌ام بگردم و تو تاریکی ماه رو تماشا کنم..تمام ی دشت پر از گل رو ی نفس بدوم تا به دورترین درخت تنهاش برسم،زیر سایه‌اش ی کوزه‌ی آب خنکو تا قطره‌ی آخرش بنوشم و چشمامو ببندمو رویا ببینم.. بعد از دیدن رویاهام چشمامو باز کنم و تو ابرای آسمون پاک اون دشت دنبال شکلای مختلف بگردم..کنار نهر روان بشینم، پاچه‌هامو بالا بزنم و پاهامو تو آب سرد جو بذارم که تا مغز سرم یخ بزنه!کنار ساحل خونه‌های شنی درست کنم و به صدای دریا گوش بدم..
دلم میخواد به فرهنگهای مختلف سرک بکشم.دلم میخواد باور کنم که هنوز جایی هست که بی‌منت ی کاسه‌ی شیر محلی چرب مهمونت کنند تنها به حکم اینکه مهمونی و مهمون حبیب خداست.که هنوز میشه بیدلیل دوست داشت، چشم بسته اعتماد کرد و بی چشم داشت کمک کرد..می خواهم اشکای ی کودک یتیمو پاک کنم و بهش بگم که خدا هنوزم وجود داره و لبخند میزنه کافیه بهش ایمان بیاریم..موهای پیرزنو شونه کنم بهش ثابت کنم که مهربانی هنوز نمرده کافیه بهش اعتماد کنیم.. بیدلیل به غریبه‌ی توی خیابون لبخند بزنم و یادش بیارم که عشق هنوز زنده است..
دلم می خواد تمام مجسمه ها،نقاشی ها و فیلمها رو ببینم،تمام کتابهارو بخونم، تمام موسیقیها رو  بشنوم و تمام نوشتنیها رو بنویسم..گاهی هم میخواهم بخاطر تمام بدیهای زمین گریه کنم و بخاطر تمام خوبیهاش بخندم  و به تمام آدمهاش کمک کنم!
چه کسی باور میکنه که از این زندگیی که توش دلخوشیهاشم دلمونو خوش نمیکنه خسته‌ام؟!چه کسی باور میکنه که زندگیم با تمام رفاهش با تمام تلاش همه حتی خودم برای بهتر کردنش گاهی دلمو میزنه؟!گاهی دلم هوای چیزهایی  رو میکنه که تو دکان هیچ عطاری پیدا نمیشه!!
میبینی اونچه تو تا حالا دیدی ی غزال فرمال و رسمیه..با دغدغه‌هایی مثل همه‌ی آدمهای دوروبر من و تو..تو این نیمه‌ی مرا ندیده‌ای..همانطور که من این نیمه‌ی تو را ..
زندگی ساده است،ماییم که سختش میکنیم.ماییم که گاهی از حول حلیم می‌افتیم توی دیگ و خودمون بیخبریم! گاهی از فرط بی‌چارچوبی تو چارچوبی گیر می‌افتیم که حتی خودمون توش جا نمیشیم.گاهی اونقدر آرزوهای بزرگ میسازیم که تمام زندگیمون رو بخاطرش قربانی میکنیم و نتیجه؟ وقتی به اون ارزو می رسیم میبینیم آواز دهل از دور خوش است!
چند نفر از ما لاف روشنفکری میزنیم و عملاً تو حماقت دست و پا میزنیم؟!(به قول لیلا مرز بین حماقت و روشنفکری باریکه!)سعی میکنیم به زندگی از دیدگاه دیگه‌ای نگاه کنیم ولی اون نگاه دیگه اونقدر زندگی رو پیچیده میکنه که دچار گه گیجمون میکنه و چیزهای دوست داشتنی زندگی رو ازمون میگیره و خودمونم نمیفهمیم؟سعی میکنیم خودمون باشیم و به شیوه‌ی خودمون زندگی کنیم ولی تو چارچوبای جامعه‌مون و آدمهایی که دوسشون داریم(چه زنده و چه مرده) اسیریمو عملاً خودمونو انکار میکنیم؟!
زندگی ساده  است.. باور کن..ما برای ساده کردن زندگی اغلب سختترش میکنیم..اغلب دست و پامونو میبندیم..قوانین رو میذاریم تا راحتتر زندگی کنیم قوانین جلوی دست و پامونو میگیرن..چارچوب میسازیم تا بتونیم راحتتر تحلیل کنیم اسیر چارچوبامون میشیم..برای اشتباه نکردنمون اصول میچینیم بخاطر همون اصول اشتباه میکنیم! و به جایی میرسیم که برای عشقامون حساب و کتاب میکنیم و برای اعتمادمون چرتکه میندازیم..برای زندگیمون هزار تا قانون داریم و هیچ قانونی نداریم ولی زندگی بهتری نداریم..توی زندگیمون هزار تا آدم داریم ولی ی دوست نداریم.. ظاهر همه چیز راحتتر و زیباتره ولی باطنش پوسیده است!
زندگی ی ایده‌آل گنده نیست..زندگی هر روز به عشق و امید ی روز جدید از خواب بیدار شدن،خوردن صبحانه و بوسیدن یک بوسیدنی است و ...زندگی تو تمام اتفاقات عادی و ساده‌ی روزانه‌ی من و توجاریه..کافیه نگاه کنیم و حس کنیم..
و یادت نره..همه بلدن زندگی رو تو اتفاقات عجیب غریب ببینن..همه بلدن  با ی حادثه ی بزرگ رشد کنن اما اگه زندگی رو تو اتفاقات ساده دیدی و تو اتفاقات ساده رشد کردی اونوقته که زندگی رو بلدی.. 
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------   پ ن: ناگفته نمونه که الان بیشتر از همه دلم دوباره کنسرت گروه شمس می‌خواد! 

/ 6 نظر / 9 بازدید
فروغ

هر کجا هستم باشم زندگی مال من است! پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است! چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟! می دونی اینکه اولین نفری باشم که برای یه دلنوشته نظر می دم چقدر خوشحالم می کنه؟! مخصوصا الان که تازه از دندونپزشکی اومدم و با دومین دندون عقلم هم برای همیشه خداحافظی کردم. دوست دارم ببینمت غزال! جدی میگم! نمی دونم چرا تازگیا اینقدر بهت علاقه مند شدم![چشمک] راستی ببخشید که این روزا اینقدر وبال گردنت شدم[خجالت]

غزال

اینکه ی آدم با حس مثبت تو اولین نفری باشه که نظر می‌ده هم برای من خوشحال کننده است! وبال نیستی به هیچ وجه!منم از دیدنت خوشحال میشم مخصوصاَ که حسابی طرفدار شعراتم و دلم می‌خواد از نزدیک شاعرشو ببینم!

احمد

به به، مي بينم كه همه دوستان با پرشين بلاگ نونوار شدن! در مورد روز زن چرا يه پست آتيشي ننوشتي كه وقتي من بخونم، بترسم؟!

غزال

مینویسم احمد! بذار چند روز بگذره!!

بی نام و نشان

سلام. شاید وقتی دل ادم می گیره از همه چیز ایراد میگیره مث خودم که بعضی وقتها از خودمم ایراد می گیرم که البته بی منطق نیست بعضی هاش.ولی قدرت بیان اینها رو همه ندارن یعنی من ندارم.شایدم من استثنا هستم ولی خیلی جالب بود. زندگی خوش است اگر بخواهیم. البته این فقط شعار بود نمیشه عمل کرد بهتره بگم من نمیتونم. موفق باشین