خستگی

آب گرم میریزه روی سرم و از روی تنم سر میخوره...به این فکر میکنم که چقدر آب گرم خستگی رو از تن آدم میشوره...و به این که کاش آب داغی خستگی روح من رو میشست...کاش آب داغی بود که بتونه خستگی روح رو بشوره...خسته‌ام.. به وسعت ی دنیا خسته‌ام و دلتنگ و تنها راهی که برای شستن این خستگی به نظرم میرسه ی آرزوی محالِ... رفتیم سفر...جایی که کسی من و تو رو نمیشناسه.. جایی که کلی وقت دارم برای دیدنت، برای تنها بودن باهات،برای شنیدن صدات، برای در آغوش کشیدنت و ..... چشمهام رو باز میکنم... هنوز اینجام، هنوز آب داغ روانِ و هنوز بدون توام...و هنوز همه‌ی خستگی این چندماهه توی تن و روحمِ...

گاهی آدم عجیب احساس خستگی میکنه... ی خستگی عجیب روی روحش سنگینی میکنه...حتی اگر مثل من بزرگترین دلیل دنیا رو برای تحمل این خستگی داشته باشه بازهم خسته میشه.. و برای رفع این خستگی احتیاج به ی استراحت داره... استراحتی که خیلی دوره...خیلی دور... و فقط ایمانشِ که سرپا نگهش میداره..ایمانش به زندگی که آرزوش رو داره...ایمانش به آینده‌ای که منتظرشه...

توی آینه نگاه میکنم..خسته‌ام..نمیدونم استراحتی که منتظرشم کی میاد ولی این رو خوب میدونم که میاد و من تا اون روز سرپا میمونم....

/ 1 نظر / 7 بازدید
سروش

نمی خوام ناامیدانه و بدبین به دنیا نگاه کنم اما فکر نمی کنی خستگی ادما به خاطر اینکه بدون توقف بدنبال همون استراحتی میدوند که تو ازش صحبت می کنی ماجرای همان هیزم شکنی که وقتی ازش میپرسند که چرا هیزم میشکنی ؟ میگه برای اینکه بفروشم - خوب بعد چیکار میکنی ؟ جواب میده با پولش غذا بگیرم - خوب ؟ غذا رو میبرم خونه و می خورم ؟ - بعد چی ؟ بعدی می خوایم و استراحت می کنم برای فردا ؟ ... و اخرش هیچی بجز تکرار و روزمرگی مدام این روند تکرار میشه و اون استراحت هیچ وقت به سراغش نمیاد