اواخر اسفند

همیشه اواخر اسفند رو دوست داشتم... ی حال و هوای دوست‌داشتنی و عجیبی توی خودش داره.. مثل نوید ی اتفاق خوب.. مثل انتظاری شیرین برای شروعی دوباره.. و همیشه این انتظار و این نوید از خود اون اتفاق و شروع هیجان‌انگیزتره... واسه همین هم من همیشه اواخر اسفند رو از فروردین بیشتر دوست داشتم... چون انگار همه‌چیز و همه‌کس آماده‌ی این نو شدن میشه... طبیعت با درخت‌های تازه جوانه‌زده  و شکوفه‌ها، هوای نه چندان گرم و نه چندان سرد، پرنده‌ها، بارون و ... و مردم با شور و هیجان برای خرید، برای آماده‌ کردن خونه و برای نو کردن و نو شدن و ...! طبیعت بهار رو جشن میگیره و ما نوروز رو! و من همیشه تماشای این شور و شوق مردم برای شروع ی سال جدید رو که با امید و آرزو همراهه دوست داشتم... دیدن مهربانی‌های فراموش شده و لبخندهای گم‌شده‌ی همه‌ی سال توی این چند روز خوشحالم می‌کرد... تلاشی که مثل یک توافق نانوشته همه جا حضور داره،‌ شادی که توی فضای پراکنده است و همدلی که همه‌جا موج می‌زنه... و این یعنی بوی عید...!

و من هر سال مثل کسی که چشم‌ براه بازگشت ی عزیزه به دنبال بوی بهار و عید میگردم... و امسال... تا چندوقت پیش که به برف‌های آب نشده نگاه می‌کردم فکر میکردم خبری از اومدن بهار نیست... اما چندروز پیش با لمس بارون، صدای پرنده‌ها و بوی خاک نم‌خورده بهار رو حس کردم... و ی حس خوبی بهم داد این به مشام رسیدن بوی بهار.. حتی اگر موقت باشه... و بهار بهاره هر جا که باشه! فقط رنگ شکوفه‌هاش و جوونه‌هاش فرق داره یا صدای پرنده‌هاش و همیشه بوی خاک بارون خورده میده! اما عید هر جایی ی شکلی داره.. و اینجا شوق من برای سبز کردن گندم و تماشای هر روزه‌ی رشد جوونه‌هاست.. روزشماره روزهای باقیمانده است و برنامه‌ریزی برای آماده‌ بودن، خرید،‌ چیدن و کنار هم بودن... حق با دالِ.. ی چیز درونیِ... باید دنبال بوی عید جایی درون خودمون بگردیم..! باید خودمون بوی عید رو به خونه بیاریم...! 

این نوشته رو توی روزهای آخر اسفند نوشتم... اما حالا که خونه‌تکونیم رو کردم، خریدهای عید رو انجام دادم، تخم‌مرغهام رو رنگ کردم و سفره‌ام رو هم چیدم، خونه حسابی حال و هوای عید گرفته! هرچند هنوز جای آدمهایی که بیشتر از همیشه براشون دلتنگم خالیه... چون عید یعنی ی فرصت طولانی برای بودن با آدمهایی که دوستشون داریم و دوستمون دارن... ی تعطیلات طولانی برای لذت بردن کنار همدیگه... یعنی شب‌نشینی‌های مکرر با آدمهایی که شاید توی سال کمتر ببینیمشون.. یعنی پیدا کردن ی سرگرمی برای ی عالمه آدم..  و خیلی چیزهای دیگه.... و حالا که چند ساعت بیشتر به عید نمونده من امیدوارم که قدر این فرصتی که برای بودن کنار آدمها‌یی که دوستشون دارین رو بدونین..

پ ن: هوش و ذکاوت پیشینیانم برای انتخاب آغاز بهار به عنوان آغاز سال نو به من ی حس غرور خوبی میده... همیشه به این فکر کردم که واقعاً چه شروعی زیباتر از بهار میشه برای ی سال نو پیدا کرد؟! این غرور ی دلیل دیگه هم داره.. برای من سال نو ی فرصته برای نگاهی دوباره به سالی که گذشت... برای یادگرفتن از اشتباهاتش و تکرار نکردنش توی سال جدید... ی فرصت برای تماشای قدکشیدن و بزرگ شدنم.. ی فرصت برای پشت سر گذاشتن ضعفها و تلاش برای بهتر شدن... و این حس که همزمان با اتفاق درون من طبیعت هم دگرگون میشه همیشه شیرین بوده...! به عنوان عیدی پیشنهاد میکنم شما هم تجربه‌اش کنین... سال نو مبارک....! 

/ 1 نظر / 12 بازدید
نگار

سالی پر از خوشی و شادی داشته باشی غزال نازنین... امیدوارم این فاصله‌های لعنتی هرچی زودتر کم و کمتر بشن...