/ 1 نظر / 7 بازدید
زهرا

سلام غزال جان. چقدر جالب اشاره کردی که آدمیزاد دیگه گاهی وقتا از خوشی پاهاش رو زمین نیست و گاهی هم از غصه نمی تونه پاهاش رو از زمین بلند کنه...این قسمت دوم رو اخیرا زیاد تجربه کرده ام و راستش دلم واسه قسمت اول جمله ت تنگ شده! راستی خط آخر بین "هم " و "راه" فاصله نذاشتی!!!!!ببین چه دقیق می خونم! جداً روزهای مفیدی رو می گذرانی! راستش تا حالا فکر می کردم فقط من این جوری ام! این شعر با تمام زیبایی هاش تقدیم تو قشنگ نازنینم: دستت را به من بده دست‌هاي ِ تو با من آشناست اي ديريافته با تو سخن مي‌گويم به‌سان ِ ابر که با توفان به‌سان ِ علف که با صحرا به‌سان ِ باران که با دريا به‌سان ِ پرنده که با بهار به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن مي‌گويد زيرا که من ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام زيرا که صداي ِ من با صداي ِ تو آشناست. [گل]