شب رویایی

 

پریشب یکی از خاطره­‌انگیزترین شب­های زندگی من بود.. شبی که من عمق دوست داشتن و دوست داشته شدن رو حس کردم... خنده و اشک آدمهایی که دوستشون داشتم همه گواه دوست داشتن بود... و این من رو غرق لذت میکرد...

شب دوست داشتنی بود برای من... آدمهای زیادی دوروبرم بودن... بعضی­ها من رو اولین بار یا چندمین بار بود که میدیدن اما بودند آدمهایی که لحظه‌لحظه قد کشیدن من رو دیده بودند... بودند آدمهایی که با من سالها خاطره داشتند... آدمهایی که برای من عزیز بودند و هستند... اما من تا اون شب حس نکرده بودم که انقدر براشون عزیزم... ولی اون شب فرصت زیبایی بود تا بیش از همیشه این عزیز بودن رو این دوست داشتن و دوست داشته شدن رو لمس کنم....

آدمهایی بودن که بزرگ شدن من رو تماشا کرده بودند ولی بزرگ شدنم را شاید باور نکرده بودند.. آدمهایی بودند که با من و کنار من قد کشیده بودند... اشکهای این آدمها گرچه برای من ناخوشایند بود اما گواه دوست داشتن بود... شادیشون رو از شادی خودم، از پیدا کردن عشق حس میکردم و ناراحتیشون از این حس که دارم ازشون جدا میشم رو هم میفهمیدم... دوست داشتم بیشتر از همیشه دوست داشتنم رو بهشون نشون بدم اما نمیدونستم که چقدر موفق میشم... میخواستم به همشون بگم که چیزی عوض نشده و همه­‌ی اونها هنوز برای من به اندازه­‌ی قبل و حتی بیشتر از اون عزیزند اما نشد.... میخواستم بهشون بگم که چقدر از همشون ممنونم که مثل همیشه کنار من هستن... در بزرگترین شادیم... بهشون بگم که از داشتنشون، از دوست داشتنی که بین ما هست و من بیشتر لمسش کردم چقدر خوشحالم.... بهشون بگم که چقدر  دوست داشتنشون برای من ارزشمنده و چقدر بعد از این هم بهش احتیاج دارم... دلم میخواست بهشون بگم که چقدر دوستشون دارم.... دلم میخواست بهشون بگم که برام دعا کنن که به دعاشون نیاز دارم... دلم میخواست... خیلی حرفها بود که  دلم میخواست بگم و نشد... اما میدونم که میدونن....

پ ن : ممنونم برای همه چیز... برای شب قشنگی که برام رقم زدین... میدونم که اونچیزهایی که نگفتم رو میدونین اما این تنها برای یادآوریِ....  

 

 

/ 7 نظر / 4 بازدید
احمد

بهترین تبریک ها را از من پذیرا باشید [گل] با آرزوی رسیدن به همه آرزوهایتان، احمد (کلی چیز نوشتم، اما پاکش کردم. زیاده جسارت است، یعنی وقتش نیست...)

مروارید

به نام خدای مهربون تو که ما رو بیشتر غافلگیر کردی!!! غزال می دونیم! اما اون شب درستش این نبود که لب ها حرف بزنن. اونشب وقت این بود که در عرض چند ثانیه که به چشمای هر کدوممون نگاه می کردی، حرفای شاید چند ساعتو به هم می زدیم. و زدیم. و این شب هیچ وقت یادم نمی ره. دخترعمه م بزرگ شده... عروس شده... و خوشحالم که اون دوستی که بینمون بود، دوباره داره اوج می گیره. خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خووووووب نوشته بودی! مررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررسی!

فرزانگان

شادی اتان همیشگی و دوره جدید زندگی اتان سرشار از موفقیت باد .

مروارید

به نام او سلام! خوبی؟ میای متن جدیدمو بخونی؟

مهنوش

باورت میشه الان که نوشته هاتو خوندم اشک ریختم نمیدونم چرا ولی به هر حال خیییییییییلی برات خوشحالم و البته برای هردوتون در پناه حق

مهنوش

من نظر داده بودم پس چی شد؟

محمد حسن

سلام راستی اولین کامنتی که تو این وبلاگ گذاشتم یادته. گفتم که همه جا دیر می رسم ... ، ولی خب دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه [چشمک] انشالله همیشه با هم خوش و خرم باشید و به قول قدیمی ها به پای هم پیر شید [گل]