پدر

شکمم بر‌آمده.فرزند من و تو درون شکم من حرکت میکند و من طعم گس مادر بودن را مزه‌مزه میکنم درحالیکه تو هنوز تا پدرشدن فاصله داری..نیم‌وجبی تو دنیای ما را دگرگون کرده است! از وقتی نوید آمدنش را دادند همه‌چیز را بهم ریخته! همه‌چیز شکل دیگری گرفته! شوق پدرشدنت و نگرانی پدرشدنت تناقضی بود که من هم آن را پابه‌پای تو میچشیدم. چه مسئولیت سنگینی است.. و ما هیچوقت سنگینی اش را تا به این لحظه انقدر نزدیک حس نکرده بودیم. و برای فروکش کردن وحشتمان تنها یک آغوش داشتیم: پدرها و مادرهایمان!

دخترمان تا چندروز دیگر پا به دنیای من و تو میگذارد و ما تمام سعیمان را کردیم که برای آمدنش آماده باشیم. برای تک‌تک لحظات زندگیش و با تمام وجودمان..

دخترکم. میدانم که میشنوی.. میدانم که جایی درون ضمیرناخودآگاهت عشق من و پدرت را حتی از این فاصله درک میکنی.. میخواهم بدانی که من و پدرت بسیار مشتاق آمدنت هستیم. آنقدر که خودمان را فراموش کرده‌ایم. عزیزکم! من و پدرت دنیایمان را وقف تو میکنیم تا تو دنیایی بهتر از ما داشته باشی. ما حاضریم تمام آرزوهایمان را فدای یک آرزوی تو کنیم. نگران هیچ‌چیز نباش! من و پدرت تا لحظه‌ای که زنده هستیم پشتیبان تو هستیم. از دنیا آمدن نترس! اگر تمام دنیا دشمنت باشند من و پدرت دوستت هستیم. اگر همه‌ی دنیا هم بدی شود من و پدرت خوبی کردن به تو را از یاد نخواهیم برد. اگر تمام غمهای دنیا روی شونه‌ی ما سنگینی کند جز شادی به تو نخواهیم بخشید. کودکم! فراموش نکن که تو عزیزترین هدیه‌ای هستی که به ما داده‌اند و من و پدرت تمام نیرویمان را به کار میبریم تا تمام سیاهی‌های زندگیت را با قلم محبتمان سپید کنیم..باور کن عزیزکم که ما شیره‌ی جانمان را برای تو آماده کرده‌ایم.. و تو تا وقتی  کودکت درون شکمت حرکت نکند نخواهی فهمید که من و پدرت چگونه از خودمان برای تو گذشتیم..همانطور که ما تا آمدن تو نفهمیدیم که پدرها و مادرهایمان برای ما چه کردند..

 

همین روزها در مجلس عزاداری شرکت کرده بودم. وقتی فقط برای یک لحظه به نبودن پدرم فکر کردم بغض گلویم را فشرد و چنان دلم برایش تنگ شد که بیطاقت شدم. مادرم هنوز بعد ز 23سال برای نبودن پدرش کنار من گریه میکرد.فراموش نکنیم که پدرهای بسیاری در بین ما نیستند. پدرهایی که سالهای قبل بوده‌اند و مادرهای بییشماری هم. از یاد نبریم که برای ما چه کرده‌اند. انقدر بی‌انصاف نباشیم که تا به قدرت رسیدیم روزگار ناتوانی‌مان را از یاد ببریم.. و به یاد داشته باشیم شاید امشال آخرین روزپدری باشد که برخلاف خیلی‌ها هنوز از نعمت داشتن پدر محروم نیستیم..همه‌ی ما بی‌شک تفاوتهای بسیاری با مادرها پدرهایمان داریم. تفاوتهایی که گاه موجب فاصله‌ی میان ما و آنها میشود. و ما آدمها انقدر خودخواهیم که  هرچیز و هرکس را که اندکی از خواسته ی ما فاصله بگیردکنار میگذاریم.

به یاد داشته باشیم آرزوهای بسیاری خراب شدند تا ما به آرزوهایمان برسیم، دلهایی بی‌قرار ماندن تا ما در آرامش باشیم. فراموش نکنیم که گاهی ما لبخند پدرها و مادرهایمان را دزدیده‌ایم. حتی گاهی لحظاتی که متعلق به خودشان را از آنها گرفته‌ایم. و بدانیم که برای آبادی ماست که آنها خراب شده‌اند، آنها را به خاطر خراب بودنشان سرزنش نکنیم و نگوییم که نباید اینگونه میکردند. شاید اگر نمیکردند ما هم امروز اینجا نبودیم. به خاطر داشته باشیم..حداقل برای خودمان. برای انکه کودکانمان ما را به یاد داشته باشند. زندگی تکرار غریبی دارد..   

پ ن : این پست را باید زودتر میگذاشتم اما دولت، امروز هم به ما عیدی ویژه داد و چند ساعتی خاموشی داشتیم.

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزال

مرسی سمیرا جان! ممنون غزل! خوشحالم که تونستم توصیف خوبی داشته باشم.و راجع به پست قبلی حق با توست! آدمها به اندازه‌ی کافی تنا هستند نباید خودشون خودشنو تنها بذارن! باورم میشه بهار! هممون اذیتشون کردیم و فقط گاهی وقتا یاد این موضوع می افتیم! امیدوارم حتی اگه یکمم شده جبران کنیم! مرسی سعید! وهم داستان که تعمدی بود! البته من اسمشو میذارم خیال نه وهم! یکم باهم متفاوتن! ولی عجله شاید! قصد نوشتن نداشتم یهو به ذهنم رسید ولی چون دلم میخواست برای روز پدر بذارمش کمی با عجله شد! گرچه از نوشتن مناسبتی چندان خوشم نمی‌آد ولی به هر حال اگه نوشته‌ی پدر رو روز پدر میذاشتم احتمالاَ توجه بیشتری جلب میکرد! از راهنماییت ممنونم!

محمد

باور كن بدون اغراق قشنگترين نامه مادرانه اي بود كه تا الان خونده بودم مثه نقاشي رگه هاي عشق مادري را تصوير كرده بودين[دست][گل][گل][گل][گل][دست]

سایه خزان

تقدیم به همه پدر ها: خورشید خم شد تانگاه تو را ببوسد[گل] متن بسیار زیبایی بود.[گل]

غزال

چرا لیلا جان؟!انقدر غمناک بود؟! ممنونم دوستان! خوشحالم که بدون مادر شدن میتونم عشقشو تصویر کنم!

سارا

دوست دارم آخرش رو زندگی تکرار غریبی دارد

شمینللی

جای شما که نیستم و نمی تونمم باشم ، اما اگه می بودم ، پا به عزاداری و این حرفا نمی ذاشتم خب !! [عینک] نمی دونم از کجا اومدم این تو ، اما باحال بود به هر حال !

شاهین

شکمم بر‌آمده.----> عزیزم چرا می اندازی گردن بچه و بابا و اینا ؟ خب انقدر می خواستی نخوری ! شکم ِ قلمبه ی قابلمه ای ِ شما ، دلیلش چیز دیگست [نیشخند] منم اینهمه پیتزا و ساندیویچ و نوچوفسکوی ِ مخصوص ِ کاشون می زدم شکمم قلمبه میشد ! [نیشخند] اما فک کردی ! من مث ِ یه مرد جلوی خودم رو گرفتم و الان هم به حمدلله و به کوری چشم دشمنان ِ ولایت ، بدنم رو فرمه [نیشخند] هییییییییی

غزال

خوشحالم سارا! من و تو راجع به این تکرار عجیب زندگی توافق کردیم بارها! ممنون! منم علاقه‌ای به حضور در چنین مراسمی ندارم ولی گاهی تلنگر خوبی میتونن باشن!ّ نذار بگم که چه شکم قلنبه‌ای پیدا کرده بودی شاهین خان! بدن رو فرم شما سرجاش! منم به کوری چشم دشمنان ی شکم قلنبه دارم و با اعتماد به نفس به زندگی ادامه میدم و خودممو از لذت خوردن چیزایی که دوست دارم محروم نمیکنم!![نیشخند]

ی بی کس و تنها

سلام.میدونی نوشتت منو به کجا برد؟ به روزهایی که نعمت پدر بالای سرم بود و هیچ وقت فکر اینکه از داشتنش محروم بشم رو به ذهنم راه نمیدادم.اما اتفاقی که نباید میوفتاد،افتاد... با اینکه حدود 1سال و نیم از اون اتفاق تلخ میگذره اما هنوز توی بهت و ناباوری ام.اصلا نمیتونید معنی حرفم رو بفهمید،اصلا...هنوز مشکی پوش این غمم...توروخدا قدرشونو بدونید...همین...[ناراحت][گریه]