فرصت

رفتیم،خانه سر جایش بود مثل همیشه..همه چیز مثل قبل بود جز یک چیز..پیرزن نبود..و جایش واقعاً خالی بود..نبود تا با جثه ی کوچکش تند تند اینور اونور برود و شعر بخواند و از گذشته تعریف کند.. و بیشتر جایش عید خالی خواهد بود.. همیشه  برای اولین عید دیدنی همه برای رفتن به خانه‌ی پیرزن بسیج میشدیم..چشم براه بود..چقدر میخندیدیم، چقدر خاطره‌ی خوش از آن خانه دارم..حالا دیگه چراغ اون خونه بیفروغ شده..

پدر که خبر رفتنش را شنید داغ ندیدن پدرش برای آخرین بار، هنگام مرگ تازه شد..دلش سوخت که فرصت دیدن عمه را هم پیدا نکرد..

تمام شد..برمیگردیم..شاید چند روز دیگر همه چیز از یاد همه برود..به طلوع ماه با بهت نگاه میکنم..درست مثل خورشید قرمز است وقتی از گوشه‌ی آسمان آرام بیرون می‌آید..به آسمان تاریک و ستاره هایش نگاه میکنم و فکر میکنم.. به این فکر میکنم که چه کسی میداند چقدر وقت دارد؟!چه کسی میداند دیگران و اطرافیانش چقدر کنار او هستند؟!بغضی گلویم را میفشارد که تمام تلاشم رو برای فروخوردنش میکنم.. چندبار بخاطر خودخواهی‌هایمان، بخاطر غرورمان، به خاطر آنچه که گرفتاری مینامیم محبتمان را از عزیزانمان دریغ کرده‌ایم؟!چندبار به اعتماد اینکه فردا به دیدنش میروم،فردا به او خواهم گفت، فردا به او محبت خواهم کرد کاری را انجام نداده ایم؟!و چه کسی می دانست که پشیمان خواهیم بود یا نه؟چندبار دلمان خواسته کسی را ببینیم و ندیدیم و بعد دلمان سوخته؟!از کجا میدانی برای گفتن جمله‌ای محبت آمیز به آنانکه دوستشان داری فردا هم وقت خواهی داشت؟!شاید کسی بی آنکه بداند چقدر دوستش داری برود.. شاید کسی چشم انتظار ی لبخند محبت آمیز تو برود و تو همیشه دلت بسوزد که چرا در زدن این لبخند تعجیل نکردی،چرا فرصت را برای دوست داشتن، محبت کردن،  شاد کردن خودت و دیگران، حتی برای یک دیدن ساده از دست داده‌ای.. فرصتی که هیچ وقت برنمیگردد...و شاید تو همیشه حسرت از دست دادنش را بخوری..

نزدیکی مرگ ارزش لحظات زندگی را می‌آموزد.ولی تنها با دیدن مرگ دیگران میفهمیم و زود از یاد میبریم.

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزال

مرسی سیما جان! مرسی بهار مامان بابا خوبن! امتحان منم بد نبود فعلاً مهم اینه که تموم شده! آره سعید این منو بدجوری ترسوند که باید به نبود خیلیها عادت کرد.. م.ع. برای چی ممنونی دوست عزیز؟!

مسعود فرزانگان

این خانه سالهاست که به یمن بودن آن پیرزن پابرجا بوده است . خانه ای از دل تاریخ که زادگاه " واصف " و بعدها ملجای بسیاری از نیازمندان و گاهی هم خانه ای لبریز از سیاست و کیاست و ... و آخرین اتفاق زیبای آن خانه شب ماندگار و زیبای یلدای سال 1384 بود . ای کاش بشود که این خانه همچنان بماند .

روشنک

سلام، تسلیت می گم، می دونی تو دقیقا همون حس هایی رو بیان کردی که من این روز ها دارم، خیلی اوقات حسرت کارهایی رو می خورم که می تونستم بکنم و نکردم. بعضی موقع ها شاید حسرت یک بیرون رفتن ساده با یک دوست قدیمی... به قول شوهرم اگر درست نگاه کنیم ما 80% مرده حساب می شیم! چون حضوری نمی تونیم آدم ها رو ببینیم!

سارا

غزال جونم تا فرصت هست و من به رحمت ایزدی نژیوستم یک تک ژا بیا خونه ما[نیشخند]

اوا به جای تمام ژ ها پ جایگزین کن [نیشخند]

غزال

ممنون مسعود!توصیف و یادآوری خوبی بود! این حس مشترک منو کشته!!منم با شوهرت موافقم روشنک!ما بیشترمون فکر می‌کنیم داریم زندگی می‌کنیم در حالیکه...!! نگران نباش سارا به زودی میام پیشت قبل از این که دیر بشه!! انقدر بی‌حوصله‌ام که حوصله‌ی خودمم ندارم!!

فروغ

بعد از تو ما به قبرستان ها رو آوردیم و مرگ زیر چادر مادربزرگ نفس می کشید و مرگ آن درخت تناور بور که زنده های اینسوی آغاز به شاخه های ملولش دخیل می بستند و مرده های آنسوی پایان به ریشه های فسفری اش چنگ می زدند . . .

غزال

ممنونم فروغ! خیلی خوب بود!

لیلا

خوشم میاد بچه ها همه وبلاگ تکونی کردن دم عیدی!