هجرت

هجرت هیچ‌وقت آسون نیست... حتی اگر از نابسامان‌ترین وضعیت قرار باشه به جای بهتری بری... مبدأ و مقصد اصلاً مهم نیست مهم دل کندن از تمام چیزهایی است که سالها برای ساختنشون زحمت کشیدی و شروع کردن دوباره از صفره... مهم دل کندن از تمام چیزهایی است که بهشون عادت کردی و ساختن عادت‌های جدیده... مهم رفتن از جایی است که خوب یا بد تو بهش می‌گی کشورت... هر آدمی توی فرهنگ با همه‌ی نقاط ضعف و قدرتش بزرگ می‌شه و حتی اگر بدونه که اون فرهنگ ضعف‌هایی داره باز اون فرهنگ بخشی از هویتشه.. چون باهاش بزرگ شده، تجربه کرده، دوست شده، عاشق شده، موفقیت کسب کرده و یا شکست خورده.. اون فرهنگ با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هاش عزیزترین خاطراتش رو براش ساخته و آدم‌هایی که عزیزند رو به زندگی‌اش راه داده... اون فرهنگ با همه‌ی نقاط روشن و تاریکش از اون آدمی رو ساخته که هست... از طرف دیگه هر آدمی توی اون فرهنگ و سرزمین روابطی رو شکل داده و برای رشدشون زحمت کشیده... روابطی که براش عزیزند و براش خاطرات زیبا ساختن... روابطی که براشون انرژی گذاشته و از انرژی که براش گذاشتن انرژی گرفته... روابطی که براش دل‌بستگی به ارمغان آورده، ازشون یاد گرفته و توشون بزرگ شده و قد کشیده... حتی اگر از جایی بیای که توی روابط مسخره هم درگیر شده باشی، باز دل کندن از عزیزان، خانواده و دوستانت سختترین کار دنیاست... و سخت‌تر اون این که از اول شروع کنی به ساختن روابطی که بتونن تا اندازه‌ای همون حس رو بهت منتقل کنن...

بزرگترین وحشت آدم وقتی کشورش رو ترک می‌کنه و از همه‌ی آنچه براش عزیزه دور میشه فراموش شدنه... آدم سالها برای ساختن روابطش تلاش میکنه و وقتی پاش رو از کشورش بیرون میذاره بزرگترین دغدغه‌اش اینکه چه بلایی سر این روابط میاد.... همه‌ی اون تلاش‌ها به باد میره!؟ آدم‌ها به سادگی یادشون میره که تو کی بودی و چه کردی و چه خاطرات و رابطه‌ای باهاشون داشتی یا سعی می‌کنن تو رو ی جای ذهنشون نگه دارن و ارتباطشون رو تا می‌تونن باهات حفظ کنن؟! بزرگترین وحشتت اون وقت میشه نبودنت توی لحظه‌های حساس آدم‌هایی که همیشه سعی کردی کنارشون باشی و می‌ترسی این نبودن تو رو و اون رابطه رو کمرنگ کنه... واسه همین هم کوچک‌ترین چیزهایی که نشون بدن دیگران هنوز به یادتن و گاهی به خاطراتشون با تو سر می‌زنن خوشحالت می‌کنه...

روی دیگه‌ی سکه اینه که حتی اگر کشورت نابسامان باشه و تو حس کنی جای زندگی نیست بیرون رفتن از مرزهاش اون رو از مرزهای ذهن و فکر تو بیرون نمی‌کنه... تو تا همیشه‌ی تاریخ با شنیدن اسمش دلت میلرزه که مردمش چه میکشن و درونش چه میگذره... اون هنوز عزیزترین آدمهای زندگیت رو توی خودش داره و وضعیت زندگی اونا همیشه برای تو مهمه.... تو تا آخر دنیا ریشه‌ات  توی اون کشور جا میمونه و نمیتونی فراموشش کنی....  و هر جا که باشی هر کاری که بتونی براش می‌کنی....

پس چرا اینکار رو میکنی؟! چرا به وحشت فراموش شدن، به وحشت ساختن از صفر،‌ به وحشت دوری از عزیزانت تن میدی؟! چرا از کشوری که بهش تعلق خاطر داری و برای مردمش هر جور که هستن نگرانی دل می‌کنی؟!  اگر دلیل بزرگی برای این کارت نداشته باشی بزرگترین بازنده‌ی دنیا میشی.... آدمی که شاید راحت‌تر زندگی کنه اما همیشه برای عزیزانش و مردمش نگرانه... آدمی که داشته‌هاش رو برای نداشته‌هاش کنار گذاشته... و یا آدمی که فرار کرده... برای همین می‌نویسم که بعدها بتونم به نسل بعدم جواب بدم... می‌نویسم تا یادم نره که برای چی اینجاییم و چرا همه‌ی اینها رو به جون خریدیم... ما فرار نکردیم... ما اینجاییم تا یاد بگیریم... ما اینجاییم تا بتونیم ضعف‌هایی رو که به دلیل هنجارها و ناهنجاریهای اشتباه فرهنگمون نتونستیم رفع کنیم، از بین ببریم و از خودمون آدم بهتری بسازیم... ما اینجاییم تا از این فرهنگ یاد بگیریم و بتونیم خلأهای فرهنگی که ازش میاییم و نقاط قوتش رو بهتر بشناسیم و خلأها رو  پر کنیم و نقاط قوتش رو پررنگ‌تر تا برای نسل آینده‌مون فرهنگ غنی‌تری به جا بذاریم.... ما اینجاییم چون میدونیم برای داشتن دنیایی بهتر باید آدمهای بهتری داشت و آدمهای بهتر با تلاش، با رنج و از دست دادن ساخته می‌شن... و ما میخواهیم سهم خودمون رو از ساختن دنیایی بهتر با ساختن غزال و کیوانی بهتر انجام بدیم... تا شاید فرزندمون و یا فرزندان فرزندانمون در دنیایی بهتر از این زندگی کنن...

/ 4 نظر / 4 بازدید
آزاده

غزال من هم اين روزها خيلي به اين چيزها فكر مي كنم.جدالي درونم هست. دلم ثبات مي‎خواد دلم ميخواد زندگيم همينجا باشه تو خيابان هاي آشناي همين دور و برم باشم. اما از يك طرف ديگه چيزي در من ميل تغيير داره، ميل ديدن فضاهاي ديگه ميل رسيدن به نگاهي بزرگتر، نگاهي كه با سفر و رفتن فقط امكان پذيره. اما خودت تو پست ديگه ايت نوشته بودي آدم چيزي رو به دست نمياره مگه چيز ي رو از دست بده و من از، از دست دادن خيلي چيزها مي‎ترسم.

زهرا

سلام غزال جان. هرجای دنیا هم که باشی فراموش شدنی نیستی... دوری فقط دلتنگی تو رو برامون داره نه فراموش کردنت رو ... واسه منی که ندیدمت هیچ چیزی باعث نمی شه توی قلب و ذهنم ذره ای کمرنگ بشی... و مطمئنم اونهایی که دیدنت اونهایی که ازت خاطره دارند و اونهایی که به مراتب احساس عمیق تری نسبت به تو و خوبی هات دارند هرگز هیچ چیزی باعث نمی شه ذره ای فراموشت کنند ... درسته... ترک وطن واقعا سخته... و قطعا آدم اگه هدف مشخص و بزرگی نداشته باشه هدفی که ارزش تحمل این همه سختی و دل کندن رو داشته باشه. بدون چنین هدفی واقعا ادم کم می آره و یه جورایی تا آخر عمرش توی غربت اسیره... اما اهدافی که تو ازشون نام بردی به نظرم ارزش والایی دارند و مطمئنا تحمل خیلی چیزها رو برای تو آسونتر می کنه... تحمل کن چون ارزشش رو در آینده خواهی دید... تحمل کن چون ما همه به وجود هموطنی مثل تو افتخار می کنیم...[بغل] خیالت راحت ما که فراموشت نخواهیم کرد... فقط اون اوایل که نمی نوشتی فکر می کردم دنیای جدید و زندگی جدید و آدمای جدید و همه چیز جدید نکنه باعث بشه ما رو از یاد ببری... که خدا رو شکر ازت ممنونم که هنوز به یادمون هستی...[ماچ]

زهرا

راستی غزال جان پیشاپیش سال جدید رو به تو دوست نازنینم و همسر عزیزت و خانواده محترمت تبریک می گم.امیدوارم سالی پر از سلامتی و موفقیت برای تو و عزیزانت باشه...[گل] راستی جواب شما به دست من نرسیده هاااااا!!![چشمک] شاد باشی و موفق دوست عزیز نادیده من[ماچ]

زهرا

سلام غزال جوووووونم... خیلی خوشحالم از اینکه دوباره می نویسی... نوشته هات رو دوست دارم... خوشحالم از اینکه گفتی اینجا حالا حالاها پابرجاست... خیالم راحت شد... الان روبه روی دانشگاه امیرکبیر هستم... با اینکه هیچ خاطره مشترکی از اینجا نداریم اما هروقت از اینجا رد می شم بی اختیار یاد تو می افتم و دلتنگت می شم... هر جا هستی خوب و خوش باشی.بهترین ها رو برات آرزو می کنم راستی اینجا خیلی ناز و قشنگ شده[چشمک]